یه دل سیر

یه داستانی رو شروع کردم به نوشتن که هیچ از سر و تهش خبر ندارم. فقط دارم تصاویری که به ذهنم میان رو می­نویسم و امیدوارم و البته اعتقاد دارم که این تصاویر روزی حلقه­های اتصالشون پیدا میشه و این داستان یک جسم یکپارچه پیدا می کنه. اینکه این داستان چیه و داره کدوم گوشه وجودم رو ارضا میکنه رو هم میشه فقط با یه نقل کوتاه ازعلیرضا روشن خلاصه کنم که میگه » ما شعر می­گوییم / ما / که نمی­توانیم زندگی کنیم / شعر می­گوییم «.

          جدا از خود داستان که نمیدونم نوشتنش چقدر طول میکشه و بی صبرانه هر لحظه منتظرم تصویر جدیدی ازش به ذهنم برسه، خیلی مشتاق وقتیم که دیگه دست از تایپ کردن می­کشم، برای بار آخر سیو میکنم و برمی­گردم و به خونه زندگیم نگاه می­کنم. یکم از این حالت رها شده درش میارم و مرتبش میکنم. احتمالا گوشی تلفن رو بردارم و زنگ بزنم به دختر برادرم، ازش بخوام برای مهمونی ای که میخوام بگیرم کمکم کنه. تهش بهش بگم این دفعه زحمت دعوت کردن مهمونا گردن اون نیست و دلم میخواد اینبار خودم تک به تک انجامش بدم.

          سعی میکنم تا دیر وقت اونایی که عذر مدرسه رفتن بچه­هاشون رو ندارن نگه دارم و بیشتر ساکت باشم و گوششون کنم، دلم میخواد بیشتر بشناسمشون. دلم میخواد برای همشون یه هدیه تهیه کنم و واسه همین باید بیشتر بشناسمشون و به کش آوردن شب نیاز دارم. میدونم باید خیلی جلوتر این ایده به سرم میزد ولی خب باز همینم خوبه، یعنی بهتر از هیچیه.

          پشت سر نفر آخر در رو میبندم و احتمالا دیگه اون موقع میدونم توی اون صفحه سفید اول کتاب باید چی بنویسم، یعنی امیدوارم اقلا اون موقع اونی که باید بهش داستان رو تقدیم کنم رو پیدا کرده باشم. میدونم از اجزای قسم خورده­ی کتاب نیست ولی من خیلی دوستش دارم و مخصوصا توی این مورد، یعنی آخرین داستان، حتما دلم میخواد این اتفاق بیوفته.

          اونوقت، بعد اینکه هرچی خواستم رو روی صفحه اول تنها نسخه پرینت شده داستان نوشتم، بلند میشم دوباره خونه رو مرتب میکنم، همه چیز سر جای خودش. پاکت مهر موم شده رو از توی گاو صندوق برمیدارم و میذارم کنار کتاب روی میز ناهار خوری و میرم که بخوابم. آره، آخرین کاری که دارم اینه که برم بخوابم.

Advertisements

خوندنی نیست، نویسنده اینجا گریه کرده است

یه وقتایی به خودم اجازه میدم که فکر کنم هنوزم هست و ترکم نکرده.

بهش سلام میدم، حالش رو میپرسم و باهاش شوخی میکنم. براش با نمک بودم و اینکه میتونستم بخندونمش برام با ارزشترین چیزی بود که از خودم داشتم. این شوخی کردنا انقدر ادامه پیدا میکنه تا یادم بیاد هیچ جوابی نمیشنوم و دیگه هیچی خنده دار نیست.

همیشه اینجور وقتا میگم دیگه نباید به خودم اجازه بدم که اینکار رو بکنم، ولی هربار وقتی به خودم میام که میبینم دوباره دارم باهاش حرف مبزنم. گاهی بی سلام و احوالپرسی، بی هیچ عبارت با مزه ای فقط حرف میزنم. تعریف میکنم از حال و روزم، بهش میگم چقدر دوستش دارم و چقدر جاش خالیه، بهش میگم هنوز کلی کار نکرده و جای نرفته برامون مونده و هنوز منتظرم برام بند عینک درست کنه؛ و این خیلی درد داره وقتی نیست که بشنوه.

گاهی میرم گوشی رو برمییدارم تا بهش زنگ بزنم ولی این شرط دوست داشتن نیست، من خوشحال شم و اون ناراحت. بارها مستقیم و غیر مستقیم بهم فهموند که از هر تماسمون کلی حالش خراب میشه و این درست نیست.

بعضی وقتا به خودم میگم حتما یه جا یه گوشه ای یه دوربینی کار گذاشته و داره من رو میبینه. مگه میشه از من دست کشیده باشه و براش مهم نباشه که چه حالی دارم؟

میدونم که نوشتن این چیزا حماقته، اونم وقتی که امکان داره هر کسی بخونه الا کسی که باید، ولی مینویسم تا شاید اگه یه روز حتی اتفاقی گذرش به اینجا افتاد بدونه هنوز هر روز صبح بهش سلام میکنم و هر شب منتظر میشم تا خوابش ببره و بعد بالشم رو صاف میکنم.

بعد جدایی دنبال بهونه و انگیزه میگشتم تا هنوز بتونم ادای زندگی کردن رو در بیارم که ازش پرسیدم چه شانسی برای دوباره با هم بودنمون هست که با جواب نامرد یک درصد مواجه شدم و برای کسی که سالهاست با آمار دست و پنجه نرم کرده این جواب فرقی با رخداد غیر ممکن نداره، ولی به لطف جبر ژنتیک، عمر زیاد از نفرینهاییه که تو جیبم دارم و میتونم انقدر صبر کنم که یک درصد هم محتمل محسوب شه. پس هستم به امید روزی که صبح جواب سلامم رو بشنوم.

غروب شوالیه تاریکی

دلم میخواست بتمن بشم. به عنوان یه شغل بهش نگاه میکردم و اونقدر هنوز کوچیک بودم که فرق دنیای فانتزی و واقعی رو متوجه نشم و رویام این بود وقتی بزرگتر شدم و دیگه فقط 4 سالم نبود، بتمن بشم. الان نمیدونم چرا اونموقع دلم میخواست شوالیه گاتهام باشم. شاید بابت اینکه دایی کامی وقتی ازش میخواستم برام نقاشی بکشه اولین انتخابش بتمن بود و شایدم بابت بتمنی که بابا با یادی از قهرمان دوران نوجوانیش برام خریده بود و خفنترین چیزی بود که تا اونموقع به یاد داشتم. نمیدونم تا کی ادامه داشت این ماجرای علاقه به بتمن شدن، ولی اونقدرا طولانی بود که باید ازش یاد میکردم.

بزرگتر شدم و قبل اینکه بتمن بشم، بچه مدرسه ای شدم. دیگه دلم میخواست زیدان بشم و بتمن رو فراموش کرده بودم. هرکی میپرسید که ماشالا چقدرم میپرسیدن این سوال رو که دوست داری چی کاره بشی؟(البته تو لیست پر تکرارترین سوالات با فاصله معنی داری بعد از «مامانت رو بیشتر دوست داری یا بابات» دوم بود) میگفتم زیدان. یکم گذشت تا توجیه شدم نمیشه زیدان شد و اونی که من تو سرم دارم یچیزیه تو مایه های بهترین فوتبالیست دنیا بودن.( البته که با گذر زمان نظرم هنوزم در مورد بهترین تغییری نکرده)

هنوز دبستانی بودم ولی باز کمی بزرگتر، نه بتمن شده بودم و نه زیدان. دیگه دلم میخواست دایی کامی بشم. خودش نمیدونه ولی خیلی دلم میخواست اون بشم. یه وقتایی این قضیه سوییچ میشد رو بابام و باز برمیگشت سر دایی و بعد یه مدت باز بابا، تا اینکه میشد گفت حالا دایی شدن موقتی شده و بیشتر دلم میخواست بابام بشم.

از اون اول تا اینجا یکم تو ذوق میزنه که دلم نمیخواد کاره ای بشم و دلم با کسی شدنه. بتمن، زیدان، کامی و بابا. نگاه نمیکردم شغلشون چیه، چون دوستشون داشتم و میدیدم بقیه هم همیشه با چشم درخشان ازشون یاد میکنن دلم میخواست مثل اونا بشم. ولی یکم بزرگتر شدم. نه بتمن شدم، نه زیدان و هیچ خبری از کامی و بابا نبود، فقط فهمیدم نمیشه کسی شد، باید خودم کسی باشم. حالا به چه کاری مشغول باشم بحثش فرق میکنه.

دیگه دلم شغل میخواست، نه فرد ویژه ای، اقلا نه شخص خودشون و دلم شغلشون و میزان موفقیتشون رو میخواست. برای مدتها دلم شغل پدرم رو میخواست. گهگاهی هوس کارای سکسی*-هنری مثل بازیگری و خوانندگی به سرم میزد، گهگاهی یکم سنگینتر، نویسندگی و شاعری. ولی باز میگفتم پسر تو توی اونی که بابات تونسته بشه بهترینی و حتی از بابات هم بهتر میشی.(بابا توی کار خودش از بهترینایی بود که میشد کسی باشه توی اون دوران)

آخرای دبیرستان دستم باز بود به هر فن و حرفه ای یه نوکی بزنم. هر چیزی که بگین رو تست کردم، ساعتها تو آزمایشگاه شیمی، ساعتها توی کارگاه نجاری و چندین شب و روز روی صحنه تئاتر. همشون حال میدادن ولی من انگار یچیز دیگه قرار بود باشم، یچیزی که هنوز خودم نمیدونستم-بخونید نمیدونم- و هرجایی دنبالش میگشتم بیشتر گم میشدم -میشم- و شاید بهتر این بود یچیزی رو همینطوری انتخاب کنم تا ببینم چی میشه. کردم؛ دلم ساختن میخواست، دلم چیزای فیزیکی میخواست، دلم جست و خیز میخواست. گفتم میرم پی عمران. نشستم درس خوندم و نشد. علتش درسی نبود و این خیلی بدتر میکرد درد موفق نشدن رو. منزوی شدم و چپیدم تو غار تنهایی خودم. یه وقتایی حتی قید دانشگاه رفتن رو میزدم تا یه شب.

اونشب بابا که از نیم قرن هم سنش گذر کرده بود رفته بود اون ته خونه و زیر نور یه چراق فسقلی داشت یه کتابی میخوند. (کتابی که بعدا از کتابخونه بابا به کمد من منتقل شد و حالا دوتا دستخط مختلف توش کامنت گذاشتن) بی خواب شده بودم و دوتا چای ریختم و نشستم به تماشای بابا. یجایی سرش رو بلند کرد و پرسید میدونی این منحنی چیه ؟ … اون منحنی منو قانع کرد الان لیسانس اقتصاد داشته باشم و تمام فلسفه زندگی و نگاهم به دنیا رو تغییر داد.

یادمه اون اوایل دانشجویی خیلی تصویرم از آینده شغلیم واضح و روشن بود. هم میدونستم چیکاره میشم و هم میدونستم قراره که کی بشم. این هدف داشتن حالم رو خوب کرده بود، یجواری مست این رویا بودم دیر فهمیدم واقعیت فرق میکنه. اینجا، توی این محیط ؟ یکم سخته رویا داشتن. یه شکافی توی وجودم ایجاد شد. چیزایی که دلم میخواست میشد و چیزایی که امکانش هست که بشه. دیگه حالم خوب نبود، دیگه تصویری نداشتم، هیچ آینده ای تضمین شده نبود و با تمام علاقه ای که به مسیر قبلیم داشتم، مسیری رو انتخاب کردم که احساس میکردم برای بقا مناسبترین مسیر میتونه باشه، نه برای خوشحالی نه برای لذت بردن.

هیچ یادم نمیره وقتی مسیر سخت و کمتر دوست داشتنی رو ترجیح دادم به مسیرایی که شیرین تر و عزیزتر بودن، ولی کم شانس و بد اقبال. دیگه رویا فقط برای قبل خواب جواب میداد و حالا که میدونی این رویاها فقط و فقط قراره رویا بمونن، باز برمیگردی به کودکیت، خالص ترین رویاهایی که داشتی. باز دلم میخواست بتمن بشم، باز دلم میخواست زیدان باشم. دیگه کافی بود یه سایه تصور کنم و خودم رو توش پنهان کنم، میشد چند نفر رو دور خودم ببینم و برای عبور توپ از بینشون نقشه بکشم، با اینا بود که برای چند لحظه حالم خوب میبود. همین و بس.

و حالا؛ اگر بهم بگن چشمات رو ببند و خیال کن که همه چیز میشه، خودم رو کسی میبینم که پشت میزش نشسته و داره بین کشیدن یا نوشتن تصویری که توی ذهنش هست ترتیبی تعیین میکنه. ولی وقتی چشمام رو باز کنم هیچی نمیبینم، هیچی. حتی کوچکترین احتمالی رو برای هیچ رخدادی نمیتونم متصور بشم و هرگز فکر نمیکردم روزی چنین تصوری داشته باشم. فقط میدونم شاید واضحترین عبارتی که بشه منو باهاش وصف کرد یچیزیه تو مایه های «فراری» .

*پ.ن. : عزیزترین دوست همیشه از کلمه سکسی به جای جذاب و باحال استفاده میکرد و منم در گذر زمان دچار این مساله کرد.

پ.ن. : عزیزترینی که امکان هر تصویر زیبایی از آینده رو با خودش برد.

دیگه تا آخر داشتم زیتون میخوردم

جمله بندی و کلمات دقیقش یادم نیست، اسم کتاب و نویسنده هم.

اون روز بعد چند سال گوشی رو برداشتم و به یکی از دوستان دوران لیسانس زنگ زدم، گفتم همین الان نشونی جایی که هستی رو بده که بیام. چون معمولا اینکه بخوای با کسی که مدتهاست ندیدیش قراری بذاری و زمان و مکان ویژه‌ای تعیین کنید خودش یه پروسه‌ی طولانی میشه و بعضا دچار فراموشی. پس گفتم هرجا هستی لوکیشن بفرست و منم دارم راه میوفتم بیام سمتت. سر کار بود و آدرسش رو برام فرستاد.

بعد احوالپرسی و خندیدن به سر و وضع جدیدِ هم، ساکت شدیم. کلی حرف بود بزنیم و نمیدونستیم از کجا باید شروع کرد. به قول خودش نمیشه دو سر این بی خبری و‌دلتنگی رو توی یه ملاقات هم آورد و هنوز هیچی نشده قرار به این شد که دیدارمون مکرر باشه.

اون از خودش میگفت و من از خودم. شنیدن داستانی که تو سال اخیر بهم گذشت براش شیرین نبود. ناراحت شد و با علم به اینکه اهل نمایش و دلسوزی نیست و واکنشش حقیقی و از ته دل بود، وقتی باهام همدردی میکرد حس بدی بهم دست نمیداد. پشیمون نشدم از اینکه سفره دلم رو پیشش وا کرده بودم.

ولی باز دلم نمیخواست خیلی روی مشکلات و ماجراهای ناخوشم مکثی داشته باشم و با این حرف که «خب خیلی چیزا دست آدم نیست و تصمیمات بقیه هم روی زندگیمون تاثیر داره» خواستم بحث رو از روی خودم دور کنم که همینطوری حواسم رفت به کتابی که روی میز بود. برای گم نکردن صفحه‌ی که تا اونجا خونده بود، یه مداد اون لا گذاشته بود و بی هیچ نیتی کتاب رو برداشتم و بازش کردم. همینطوری که صحبت میکردم یه حرفی نظرم رو جلب کرد و پرتم کرد تو خیال خودم.

جمله بندی و کلمات دقیقش یادم نیست، اسم کتاب و نویسنده هم، ولی نقل قولی توش بود به این مضمون که «اختیار بدترین نفرین است که بشر بدان دچار است»

قاب عکس

-میشه یکم دیگه باشی ؟ .. نپوش

-آره ، منم دلم میخواد بمونم ولی آخه قبل ظهر باید برم جایی

-کجا ؟ هرجا باشه خودم میرسونمت فقط یکم دیگه بمون

-باشه

زن موهاشو برد پشت گوشش ، سینشو داد جلو

-میخوای همینجوری نگام کنی ؟

-همینجوری نیست ، دارم ازتو نابود میشم

-خب من که هنوز لباسم رو نپوشیدم دیوونه

-بالاخره که میپوشی ، اونموقع چکار کنم ؟

زن لبخند زد ، بلند شد و رفت روی پای مرد که به تاج تخت تکیه داده بود نشست

-فعلا که چیزی تنم نیست و اگر پسر خوبی باشی بار آخرم نیست .. خوشحال باش دیگه .. به خاطرمن

و خم شد سمت بوسیدن مرد .

مرد سرش رو یکم عقب کشید

-من فقط تورو اینجوری نمیخوام ، من ..

زن حرفش رو قطع کرد ، سر مرد رو بین بازوهاش گرفت و شروع کرد به مکیدن لب مرد .

مرد دست از حرف زدن کشید ، دست زن رو باز کرد و هولش داد تا به پشت روی تخت بیوفته . مرد خودشو روی تن زن کشیده بود زیر گوشش رو میبوسید

ساعت از یک گذشته بود

زن که با یه لباس نصفه نیمه تو خونه لا به لای وسایل فضولی میکرد نظرش به عکس قدیمی روی دیوار افتاد

-دومی از راست ، اون پسر کچله پدرمه . رفته بودن رامسر . همه میگن من لنگه بابامم ولی خودم فکر ..

زن وسط حرف مرد پرید

-یک بار جدی جلوم وایسا و ازم بخواه ، خب ؟

منو در مونتاک ملاقات کن

سرم درد بکنه و بابتش چشمام قدرت باز شدن نداشته باشن، دلم جوری درد کنه که نتونم صاف بشینم و یا استرس تمام وجودم رو روی ویبره برده باشه؛ پیشنهاد بابا برای خروج از این وضعیت چیزی نیست جز چای و نبات. البته انقدر در مورد این موضوع جوک و شوخی شنیدم که احساس میکنم کلا اینم یه قضیه جهان شمول میتونه باشه مثل خاموش کردن کولر و مالکیت کنترل تلوزیون. بگذریم

هدف از مطرح کردن چای_نبات این بود که بگم برای بعضی از افراد یه چیزایی هست که توی هر مشکلی دست به دامنش میشن. حالا بگذریم که قرار نیست خیلی کارآمد باشه استفاده از یک راه حل ثابت برای مشکلات گوناگون. برای منم راه حل عمومی فیلم دیدنه و اگه خیلی وضع خراب باشه یه فیلم «خاص». عصبی باشم، بی حوصله باشم، دل زده شده باشم از اوضاع و بگیر برو تا هر وضعیت ممکن دیگه.

چند دفعه اول تفریحی میدیدمش. یعنی وضعیت بغرنجی بهم حادث نشده بود یا اقلا اونقدر چیز بزرگی نبوده که الان یادم باشه. صرفا چون نقش اولش رو مردی-نه فردی- بازی میکنه که بیشتر از بقیه مردها-نه افراد- منو تا به حال خندونده و نقش دوم زنیه که تا اون موقع ها به چشم مادر بچه ها میدیدمش و به ترتیب بگیر برو تا نقش شیشم که تازه میشد جناب بگینز، فرودو بگینز. آره، فکر کنم فقط بابت بازیگراش و کمی بابت داستان علمی تخیلیش دوستش داشتم و گهگاهی یه سرکی بهش میکشیدم، نه واقعا خود فیلم. چون خود فیلم عاشقانه س و خب منی که عاجز بودم از درک عشق رو چه به فیلم عاشقانه. تا اینکه احساس کردم بیشتر از لذت بصری بهش نیاز دارم.

یه مدتی بود حس عجیب غریبی توم پیدا شده بود که دلم نمیخواد روش اسم بذارم ولی شما بدونید بقیه بهش میگن عشق. هرچی برانداز میکردم میدیدم میتونم همین الان جونم رو تسلیم خالق هستی کنم ولی بلد نیستم به کسی که مد نظرم بود بگم که چه حسی بهش دارم. از خدا که پنهون نیست، از شما چه پنهون که تمام درک و برداشتم از اینکه دو نفر عاشق هم هستن این بود که این دو نفر حاضرن تا آخر عمرشون فقط با همدیگه بخوابن و نه هیچکس دیگه. (واقعا فرصت و حوصله ی این بحث نیست که هزارتا باگ و مثال نقض داره این دیدگاه و همه اینارو خودم میدونم و این طرز فکر اون دورانم بوده و الان این تمایل از شرط کافی به شرط لازم تغییر جایگاه داده توی افکار من.) و خب من دچار این حس شده بودم که ایول بالاخره یکی پیدا شد که دلم میخواد باهاش بخوابم و این اتفاق تا آخر عمر تداوم داشته باشه. و صد البته هزار نیاز دیگه که انقدر خفنتر بودن که این اولیه رو کامل بردن به حاشیه. الکی داریم دور میشیم باز از چیزی که تو ذهنم بود، ولش کن.

اینجوری شد که دلم میخواست به کسی ابراز علاقه کنم و خب اصلا بلد نبودم اینکار چجوری میتونه باشه و از طرفی پیش خودم میگفتم اگه اون جوابش منفی باشه چقدر ناجور کنف میشم و همین دوستی نصفه نیمه هم به فنا میره. رفتم سراغ چای نبات خودم، به سرم زد بهش دیدن فیلم «خاص» خودم رو پیشنهاد کنم و ته فیلم، ببینم احساسش چجوریاس و اگه توسط فیلم گرم شده بود و به قولی عرق کرده بود، جونمو تسلیم خالق هستی نکنم و بهش بگم که … . همین الانم که از اون روزا سالهاست میگذره یجوری میشم بهش فکر میکنم( خرس گنده خودتو جمع کن). فیلم رو چند روز جلوتر بهش گفته بودم که دست و پا کنه که خب چون دیدم داره کاهلی به خرج میده، خودم ریختم رو فلش و براش بردم و حضورا ازش قول امشب رو گرفتم که بشینیم از راه دور باهم ببینیم. یعنی اون لم بده رو تخت خودش و منم تخت خودم و همزمان شروع کنیم به دیدن فیلم. کاری که بعده ها بارها انجامش دادیم.(که قاعدتا یعنی اون شب موفق بودم)

فیلم تموم شد و من یادم نمیاد چقدر مکث کردم و چه چیزایی قبلش مطرح کردم یا اصلا چیزی مطرح کردم یا نه، فقط یادمه با چه جون کندنی بهش گفتم که … بعله. اونم با یه مکث خیلی جوندار و کشنده ای … بعله. اوووووف. مطمینم ناسا سر هوا کردن دیسکاوری انقدر استرس نکشید که من اون شب تجربه کردم. و خب بعدا فهمیدا کاملا جز اون تیکه آخرش یه نفره تجربه کرده بودمش و عزیزتر از جان اون شب وسط فیلم چند مرتبه ای خوابشون برده بود. (قرار بود این قضیه رو فقط من و خودش بدونیم و تازه منم بعد چند سال فهمیدم که توی اون وضعیتی که من لبی برای جویدن برام نمونده بود، بهترین اتفاق زندگیم در خواب آرام بوده. البته که اینجارو هم کسی جز خودم نمیخونه و خیلی هم قضیه حالت عمومی پیدا نکرده.)

فیلم خاص دیگه خیلی «خاص» شده بود. خیلی خیلی خیلی خاص. دیالوگاش، شوخیاش، صحنه هاش و خیلی چیزای دیگه ی قابل استخراجش رابطه مون رو پر کرده بود و حتی یه قراری گذاشتیم که هر سال توی اون تاریخ دوباره بشینیم و با هم ببینیمش. چیزی که تا به حال ترک نشده.

ولی شاید من هر استفاده ای از این فیلم کردم الا چیزی که واقعا هست. من هرجوری دیدمش الا چیزی که خود فیلم میگه. من با ته پیچ گوشتی گردو شکستم، کاری به سرش نداشتم که میشه باهاش پیچی رو اونقدر چرخوند که باز بشه. البته مثال خوبی نزدم. میشد بهتر توصیفش کرد که فعلا ذهن مثال پرورم توی این یه مورد در حال حاضر عاجز مونده. راستش اون فیلم در مورد ابراز علاقه دو نفر به همدیگه نبود. فیلم داره زمانی رو نشون میده که طرفین رابطه از هم زده شدن و دارن تلاش میکنن از هم جدا بشن و یکم بعدترش که یکی از طرفین میبینه این اتفاقی نیست که دلش بخواد رخ بده و داره تلاش میکنه رابطه ای که خراب شده رو نجات بده و تمام بخش های خراب شده ش رو دوباره از نو بسازه. فیلم روایت همچین داستانیه و برای همین گفتم مثال خوبی براش مطرح نکردم. من اون شب اول به جای اینکه بزنم در کون بچه ی تازه متولد شده که گریه ش بگیره و شروع کنه به نفس کشیدن، براش لوله تنفسی وصل کردم. آهان این شد یه مثال ارضا کننده. حالا میتونم چای یخ کرده بدون نباتم رو بخورم و بیام سر بقیه ماجرا.

و حالا، حالایی که نیاز دارم پیچ باز بشه، حالایی که با یه سیلی نفس برنمیگرده. الان درست روزگار من روزگار فیلم خاص زندگیمه. حالاست که من میفهمم مرد خنداننده چرا توی فیلم نمیخنده، چرا داره تلاش میکنه، جون میکنه، التماس میکنه که وضع از اینی که هست بدتر نشه. بخش عمده ماجرای فیلم اینه که مرد داستان تلاش میکنه که فراموش نکنه و فراموش نشه و این درست وصف حال این روزای منه. یعنی بود. تا جایی که کاملا اخراج و جایگزین شدم. حالا نمیتونم تلاشی بکنم، نه کاری نه حرفی، شاید فقط و فقط حق دارم آرزو کنم. آرزو کنم و امید داشته باشم. آخه آدم به امید زنده س و اگر یه روزی آرزوم بخواد برآورده بشه فکر کنم باید زنده باشم. پس امیدوارم.

پ.ن. : میدونم هرگز عادت دیدنش رو ترک نکنم و بی صبرانه منتظر پاییزم که وقتش برسه، بشینم پاش و احتمالا جون بکنم … . شایدم بشینیم پاش و نیازی نباشه به جون کندن.

هزارتوی من

از خواب که پریدم دیدم مامان دور خودش یه پتو پیچیده و تو تاریکی اتاق نشسته روی صندلی و همینجوری داره نگاهم میکنه. یکم طول کشید تا هوشیار بشم و دستم بیاد این یه اتفاق متداول نیست.

سردم بود، کلا هوا خیلی سرد شده و منم موقع پریدن از خواب پتو از روم کنار رفته بود. مامان اومد بالا سرم و دستم رو گرفت توی دستاش گفت “مامان جان چقدر داغی”. ولی من خیلی سردم بود.

گفتم چیزی شده؟ گفت از وقتی برای نماز بیدار شدم اینجام، خواب بد میدیدی. اومدم بیدارت کنم که منو زدی عقب، گفتی بذار بقیه‌ش رو ببینم. وقتی تعریف میکرد تازه داشت یادم‌ میومد یه چیزایی ولی گفتم من یادم نیست و اونم گفت آره، بعدش دیدم خوابی هنوز.

باز داشتم خوابش رو میدیدم، توی خواب منو نمیشناخت و تلاش میکردم یادش بندازم من کی هستم. یا بهتره بگم کی بودم؛ خواب تکراری این روزا.

ولی فقط از این خوابها نمیبنم، یه وقتایی هم باهام خوبه، میشناسه منو و همه چیز مثل قبل میمونه و خیلی دوستم داره، توی خواب. از من بپرسی میگم اونا بدتره، جون کندنش برای بیداریه بعدشه. وقتی بیدار میشم و بعد چند ثانیه که روی تختم دنبالش میگردم و میبینم نیست. وقتی با واقعیت باید کنار بیام و نمیتونم. هرسری امید دارم که شاید این کابوسی که دارم بیداریمو توش سر میکنم میخواد تموم بشه، گوشیمو میذارم جلو چشم، صداش رو زیاد میکنم و چک میکنم آنتن و اینترنتش وصل باشن. حتما امروز میخواد باهام تماس بگیره. وای از اولین صدایی که ازش در میاد و خب قاعدتا اون نیست. یادم میوفته خیلی وقته که دیگه اون نیست و اسمش کلی پایین رفته.

میرم صداش رو‌ گوش میکنم. نه که حرف خاصی زده باشه، رندم یکی از چیزایی که برام فرستاده رو پلی میکنم “… من دارم میرسم سر کلاس، قول بده کلی دلت برام تنگ شه که بعد کلاس لوس لوسم کنی…” .

اونوقتا واحد دلتنگی مدت زمان یه کلاس رفتن بود. همین کافی بود تا بدونه دلم تنگ شده.

ولی الان انگار هزار سال گذشته. هیچ دلی نای این همه دلتنگی رو نداره، پاره پاره میشه. دلم پاره پاره شده از این فاصله، آخه کدوم کلاس انقدر طول میکشه ؟

دلی نمونده برای دلتنگی. ولی هنوز تمام وجودم تنگه. انگار فقط دلم نبود که میخواست اون رو پیش خودش داشته باشه و همه وجودمه که داره مثل دلم پاره پاره میشه.

بهش قول دادم قوی باشم، همه تلاشم رو بکنم برای خوب بودن و خوب زندگی کردن. حتما نمیدونست چی ازم میخواد و فقط به اتکای اینکه قدرت “نه” گفتن بهش رو ندارم این رو ازم خواست و منی که باید پای قولم وایسم. نمیدونه چیزی که ازم خواست یعنی پیر شو.

مگه پیر شدن چیزی جز اینه که توی زندگی جاهایی هست که میکشیم ولی دم نمیزنیم ؟ خب حال و روز منم همینه. بیدار میشم و کابوسم شروع میشه تا وقتی برمیگردم به تختم. فقط اینبار دیگه میدونم هیچی نباید بگم، هیچکاری نباید بکنم که مایه عذاب بقیه نشم. بقیه نه، اون. من چیکار به بقیه دارم. من فقط اون برام مهمه. قبلا فکر میکردم خودم مهمترین باشم و اگه خوشی اون رو میخوام بابت دلخوشی خودمه. دیدم نه، وقتی این دوتا در تضاد هم قرار میگیرن، میدونم خیلی سخت و به تلخی، ولی انتخابم اونه و نه خودم.

چی شد که منافعمون در تضاد هم شد ؟…

پ.ن. : این یه تکه از هر روز منه

بین خواب و بیدار

چند بار ماجرای شبِ سه‌شنبه رو نوشتم، با ادبیات و نگاه مختلف و هربار دیدم هرگز حتی نیمی از چیزی که بهم گذشت رو نتونستم مطرح کنم.

یه شبایی هستن توی زندگی هیچوقت شاید نباید ازشون حرفی بزنی، اونقدری هستن که قابل بیان نباشن و ناقص روایت کردنشون بی انصافیه. شبایی که به قول چارلز دیکنز هم بهترین دوران ها بودم و هم بدترین. نمینویسمشون. نمیگمشون. شاید بهتره یه خاطراتی فقط تو سر خود آدم بمونه، کسی نه امکان درکشون رو داره و نه محرمی هست. ماجرای دوشنبه شب هم از اون دسته خاطراته، مثل شبی که توی مهرماه ۴سال تجربه کردم.

با تشکر از هوای تهران و حومه

یه دو روزی هست که داره بی وقفه بارون میاد و دلمون رو خوش کرده که شاید تابستون بابت کم آبی به جون هم نیوفتیم -الکی جو میدم، ما خیلی متمدن تریم. خلاصه که این بارون توی این دورانی که همش میگن آب هست ولی کم هست، دل هر بنده خدایی رو شاد میکنه الی اون طفلک هایی که سر پناه ندارن و من. من سر پناه دارم-البته نه خیلی و جلوتر بازش میکنم- ولی دل و دماغ، نه. حالا چرا بابت بارون اینجوری شدم؟ چون بارون همونقدر وقتی حالم خوبه میاد دست به دست حالم میده و بهترش میکنه، وقتی خوب نیستم میاد زیر پایی هم میگیره براش. اینجوریاس که بدجوری پنچر تشریف دارم.

اینکه گفتم خیلی سر پناه ندارم هم قضیه داره که الان میگم. صبح وقتی تازه آلارم گوشی رو قطع کرده بودم و داشتم خودمو قانع میکردم از تخت جدا بشم دیدم یکی داره در خونمون رو میزنه، اولش گفتم لابد برادرم از سربازی اومده و تو دلم گفتم برادر(بزرگترت) برات بمیره، زیر این بارون، آفتاب نزده، از پادگان انداختنت بیرون و گفتن برو خونه … داداشم نبود. دکتر بود، همسایه بالاییمون و وقتی در رو باز کردم لازم نبود توضیح بده ولی خب داد. گفت عمو جان ایزوگام پشت بوم خراب شده و داره آب پس میده. اومدم بزنم تو سرم که بگم شت باز داستان آب (آب و داستانهاش دهنی از ما سرویس کرده توی این ساختمون که فقط نوح مارو درک میکنه. شاید وقت دیگه بگم چرا فقط نوح) که یادم افتاد خب میتونم بهانه کنم و نرم سر کار. که نرفتم سر کار و جای رسیدگی به منبع چیکه کردن، رفتم یه سطل گذاشتم زیرش، یه دو ساعتی رو برای خودم خریدم و رفتم زیر پتو.

صدای کلید انداختن توی در اومد و فهمیدم بابام از شیفت نگهداری پدر جون برگشته و خب اگه میدید وسط ساختمون آبنما درست شده و من پشت به در اتاق زیر پتو مچاله شدم، خیلی اتفاق جالبی رخ نمیداد. همین شد فشنگی از جام پریدم و دویدم سمت انباری و یه تی برداشتم که مثلا در مسیر حرکت به سمت بهبود شرایطم که بابا داخل شد و هیچی نگفت. بخیر گذشت، میتونست کلی سرم غر بزنه که پس اینجا چیکاره ای.

چشمتون روز بد نبینه، راه آب پشت بوم بسته شده بود و تا بالای ساق پا توی آب بودیم که خب دمش گرم چقدر بارون اومد این چند روز. مسیر آب که باز شد و خیالمون راحت شد از اینکه چیکه سقف راهرو تموم میشه، جمع کردیم اومدیم پایین که پدرم تازه یادش افتاد من سر کار نرفتم. گرفتگی آب رو بهونه کردم و دیگه چیزی نگفت، که به غایت واکنش عجیبی بود از جانب پدر.

تو خونه بودیم که اومد پیشم. یکم از وضع اقتصادی و جنگ سوریه و بازی پرسپولیس گفت و وقتی دید تو در و دیوار سیر میکنم پرسید که چی شده؟ از اول واسه همین اومده بود ولی خب حقیقتا پدر من اصلا بلد نیست از این حرفا بزنه که حالت چطوره و چه کارا میکنی و اینا ؛ همیشه جای پرداختن به این چیزا سعی کرده به کل ایگنور کنه هرچی هست و بسپره به زمان. ولی ایندفعه با قاطعیت اولین بار بود که اومد و حال پسرش که چند ماهی هست وارد 26مین سال زندگیش شده رو پرسید.

سر صحبت دیگه باز شده بود. هرچند منم خجالت میکشیدم با بابا در مورد این چیزا صحبت کنم ولی دیدم اگه الان نگم، شاید بره واسه 25 سال دیگه و خب الان وقتشه. بابا خوشبین بین بود که داغونیه این چند وقته بابت ماجراهای محل کار باشه. البته حقیقتا شاید خوشبین درست توضیح نده قضیه رو، بابا بیشتر از این چیزا به دل و ذهنش خطور نمیکنه. و خب وقتی یکم براش قضیه رو باز کردم، با توجه به اینکه جز پشت لبش و یکم روی کله ش مویی به تنش نیست، هیچ مویی نریخت که اگه بود، حتما میریخت. فکر کنم خودشم باورش نمیشد همچین سوالی پرسیده و همچین جوابی گرفته. حقیقتا با اینکه بغض داشت خفه م میکرد و حتی برای چند دقیقه پا شدم رفتم اتاق خودم و بابا بعد یه وقفه با چایی اومد سراغم برای ادامه صحبت، دلم برای اونم میسوخت. بلد نبود چیکار کنه. بلد نبود چی بگه. تلاش میکرد نشون بده قضیه مهمی براش مطرح کردم ولی فکر نکنم تا حالا جناب دکتر قضیه ای رو توی زندگی مهم جلو داده باشن جز درس و کار و صد البته درس (بابام رو دیده باشید بهم حق میدین که چرا روی درس تاکید کردم).

خلاصه که پدر متوجه شدن ته تغاری دچار پدیده ای شده که نه کار از خودش بر میاد و نه کمکی از سمت کسی میتونه مثمر ثمر واقع بشه. فقط ابراز امیدواری کردن که اتفاقی که «باید» برام بیوفته.

پ.ن. اون بالا گفتم بارون و زیر پا گرفتنش توی این وضعیت و از این حرفا. من یه روز بارونی بود که فهمیدم عاشقش شدم. یعنی اولین بارون بعد آشناییمون بود که اتفاقا پیشش نبودم و برای اولین بار این صدا اومد توی سرم که پسر کاش الان پیشش بودی.

ورژن بزرگونه‌ی دنیا

یه روزایی که پسر برادرم خونه ماست، یهو وسط بازی یادش میوفته پدر مادرش نیستن. همینطوری که از روی مبل میپره پایین و ادعا میکنه که یه گرگ قوی و بی رحمه که میخواد بیاد من که یه گوسفند تپلی هستم رو بخوره، بی مقدمه میگه «مامان کو». به روی خودم نمیارم و شروع میکنم گریه و زاری که منو نخور. شاید چند باری تکرار کنه با ادبیاتی مختلف و هر بار من یه جواب پرت بدم و ادامه بازی رو از سر بگیرم تا یادش بره. که یادش هم میره و دوباره شروع میکنه به چنگ و دندون نشون دادن. و بعدش چشماش رو درشت میکنه و میپرسه دادا من چقدر ترسناکم ؟

این ماجرا برای منم هست.

یه وقتایی -بخونید همیشه- لا به لای هر کاری که مشغولشم یادم میوفته که نیست. بی مقدمه اسمش میاد به زبونم و پرت میشم به رویای بودنش. کسی نیست یادم بندازه کجا بودم و مشغول چه کاری، خودم باید به خودم تشر بزنم. گاهی بی رحم میشم وخیلی تند و صریح به خودم میگم «نیست»، ازش میرنجم، از خودمم. دوباره سعی میکنم به کاری که میکردم دل بدم تا حواسم از نبودنش پرت بشه. یه وقتایی دلم میسوزه برای خودم، میگم هست ولی دستش بند شده به کاری، هست ولی آروم خوابیده، هست ولی … ،هزار جور «هست ولی» برای خودم ردیف میکنم تا نرجم ازش، از خودمم همینطور. و فقط بعدش این سوال ذهنم رو مشغول میکنه، من انقدر ترسناکم ؟