Warfarin – 5mg

دلم برای این زبون بسته می‌سوزه. فیدل رو می‌گم، سگ آقای نوذری. تیمسار نوذری. از یکشنبه شب که سه ساعتی بی‌وقفه داشت پارس می‌کرد، نه دیگه کسی صدایی ازش شنیده و نه چیزی خورده. نمی‌دونم, شاید اگر یکی از ما همسایه‌ها جای غرولند کردن بلند می‌شد می‌رفت دم در خونشون – حتی برای بد و بیراه گفتن – ،صدای مرد بیچاره که داشت برای نفس کشیدن تلاش می‌کرد رو می‌شنید.

پزشک قانونی می‌گه شب بلند شده، رفته قرص بخوره، گیج خواب بوده و جای قرص درب قوطی قرصش رو انداخته بالا. البته کارشناس پزشک قانونی صلاحیت چنین اظهار نظری رو نداره. اونا فقط تونستن بگن زمان مرگ کی بوده, علت مرگ چی بوده و مدت زمانی که داشته جون می‌کنده چقدر بوده. بقیه جزئیات ماجرا رو قطعا خانم کتابی -همسایه طبقه پایین- خودش اضافه کرده به روایت کارشناس پزشک قانونی. تازه از میون حرفاش متوجه شدم خودشم از عروس تیمسار شنیده داستان چی بوده، ولی یجوری داشت برام تعریف می‌کرد که انگاری خودش اونجا بوده.

شاید هرکس دیگه بود گمان می‌رفت سمت خودکشی، ولی خب این روایت سناریوی مشکوکی نیست. توی 93 سالگی، وقتی یه عالمه داروی جور واجور دم دستت باشه، خوردن درب قوطی قرص ایده خوبی برای انجام این کار نیست. مخصوصا برای یه تیمسار بازنشسته.

دلم برای آقای نوذری هم می‌سوزه. می‌گن درب قوطی تمام و کمال مسیر نفسش رو نبسته بوده تا سریع کار رو یه سره کنه. بیشتر از سه ساعت زمان برده تا درب قوطی قرص وارفارینی که تیمسار برای لخته نشدن خونش می خورد، گلوش رو خراش بده و خون‌ریزی و ترکیب لخته‌های خون با جسم خارجی راه نفسش رو ببنده. همون بیش از سه ساعتی که فیدل داشت پارس می‌کرد و مایی که داشتیم فحششون می‌دادیم و برای پیرمرد آرزوی مرگ می‌کردیم.

پسر رها کن این تصویر رو

با صدای لرزیدن گوشی قبل اینکه بخواد صدای زنگی که برای ۶ صبح کوک کرده بود در بیاد، از خواب بیدار شد. برای رسیدن به محل کارش نیازی نداشت هر روز صبح اونقدر زود از خواب بیدار بشه، ولی برای خودش فرصتی گذاشته بود تا بین بیداری و دل کندن از تخت زمانی داشته باشه. ترجیح می‌داد هر روز یه ربعی کمتر بخوابه ولی مجبور نباشه سیخ از جاش بپره و نگران دیر رسیدن به سر کارش باشه.

ولی امروز شرایط فرق می‌کرد و فرصت دل کندن از تخت نداشت. انقدر احساس پر بودن تو مثانه‌ش داشت که تعجب کرده بود چرا وسط شب از خواب نپریده برای دستشویی رفتن. آروم از زیر پتویی که همینجوریشم نیمی از تنش ازش بیرون افتاده بود، بیرون خزید تا همسرش بیدار نشه. چشمی تو اتاق گردوند ولی لباسی پیدا نکرد برای پوشیدن. این موقع سال هوا هنوز توی این ساعت روشن نمی‌شه و اونقدر سردش نبود که برای دنبال لباس گشتن بخواد خودشو بیشتر نگه داره.

از صدای شاشیدن خوشش می‌اومد و توی خونه – نه محل کار- جوری هدف‌گیری می‌کرد که ادرارش مستقیم توی آب بره و نه با خوردنش به کاسه صداش گرفته بشه. خنده‌ش گرفته بود، گمون می‌کرد بیشتر از یه دقیقه‌س که همونجوری سرپا وایساده و داره می‌شاشه. خبری از اِلنور نبود که بیاد و به پر و پاش بپیچه. عجیب بود، چون احساس می‌کرد به قدر کافی در دستشویی رو ناشیانه باز کرده بود که صداش به گوش اِلنور همیشه بیدار برسه و برای دیدار صبح‌گاهی همیشگی تو دستشویی پیداش بشه. حوصله اصلاح صورتش رو نداشت. با چشم و ابرو توی آینه با خودش مشورت کرد به این نتیجه رسید که – امروز- این ته‌ریش بهش میاد. صورتش رو خشک کرد و با چشمای بازتر از دستشویی خارج شد.

آب داخل کتری رو عوض کرد، اجاق رو روشن کرد و نون یخ زده رو از فریزر بیرون گذاشت. خودش اهل صبحانه خوردن نبود و یه لیوان چای کمرنگ تا رسیدن به سر کار کفافش رو می‌داد. نون رو برای لعیا بیرون می‌ذاشت تا وقتی که اون بیدار میشه یخش باز شده باشه. ساعت ۶ بود و وقت داشت ظرفای خشکِ شسته شده از دیشب رو از ماشین در بیاره و سر جاشون بچینه. احساس می‌کرد دیدن ماشین خالی لعیا رو بیشتر نون یخ نزده خوشحال کنه. خیلی مراقب بود این کار رو بدون صدا انجام بده.

دیگه داشت بیش از حد سردش می‌شد، باید یچیزی برای پوشیدن پیدا می‌کرد. به اتاق برگشت. هنوز آفتاب نزده بود وهرچی به اطراف نگاه می‌کرد لباسی که دیشب تنش بود رو پیدا نمی‌کرد. دوش نگرفته بود و خوش نداشت با تن نشُسته لباس تمیز تن بزنه. ساعت رو نگاه کرد، هنوز کلی وقت داشت. به سرش زد هنوز جاش کمی گرمه و برگشتن به زیر پتو می‌تونه انتخاب خوبی باشه.

ــــــ

تا طرفای ۸ خیلی مونده بود که لعیا بیدار بشه و متوجه اتفاقی که افتاده، ولی بعد اون دیگه همه چیز سریع پیش می‌رفت. ۹ نشده خانواده‌ها فهمیدن و تا قبل ظهر حتما خبر از سپیده – همسرنوید برادر لعیا – به دوستان رسیده و خورشید غروب نکرده که خیلی‌ها مطلع شدن. بچه‌های دبیرستان و دانشگاه، همکارا و حتی پسر دایی‌ها هم قطعا اون سر دنیا از خواب بیدار شدن و خبر رو شنیدن. برای فهمیدن مابقی افرادم ته تهش تا آخر هفته فرصت لازمه که پست فرزاد دست به دست بشه و به گوش همه برسه. قلمش محشره و اینجور وقتا خیلیا کنار تسلیتشون روایت اون رو بازنشر می‌کنن.

حالا دیگه چند روزی هست که همه فهمیدن و ساعت همچنان ۶ صبحه.

عنصر حیاتی

قوطی قرص دیگه داشت سبک می‌شد و تکون دادنش صدای کم جون‌تری ایجاد می‌کرد. نمی‌تونست خبر خیلی بدی باشه چون همینجوری هم احساس می‌کرد خوردنشون تاثیر سابق رو ندارن، یا شاید بهتره بگیم این بی اثر شدنشون خبر بد اصلی بود تا اینکه دارن ته می‌کشن.

به این فکر فرو رفته بود که اصلا قرصها قبلا تاثیری داشتن؟ سرش پر بود از این شنیده که بعضی با تلقین و باور الکی به داروهاشون خوب شدن تا اینکه واقعا خود دارو موثر بوده باشه. گمان می‌کرد که شاید خودشم اینجوری بوده، وگرنه قرصا که تغییری نکردن و اگر سابقا اثری داشتن, باید الانم همون کارو می‌کردن. فکر کردن به قضیه شانس اثر گذاریشون رو کمتر هم می‌کرد و اگر قبلا همین باور داشتن بهشون داشت کار خودشو می‌کرد، الان دیگه هوشیار شده بود و دیگه قرار نبود گول بخوره و تلقین گلی به سرش بزنه.

درگیر بودن ذهنش به این تئوری خوب بود و باعث میشد به سناریوی دیگه ای فکر نکنه. داشت توی سرش از چیزی فرار می‌کرد. توی انتخاب بین بد و بدتر گیر افتاده بود و پذیرفتن فرضیه تلقین براش درد کمتری داشت تا اینکه بخواد باور کنه مشکل چیز دیگه‌س.

قبلا هم توی همچین شرایطی گیر افتاده بود و باید تا قبل وا دادن به چیزی که پس ذهنش در رفت آمد بود، یه سرگرمی و حواس پرتی برای خودش پیدا می‌کرد. کتاب نخونده‌ای نداشت. البته کتاب گزینه خوبی نیست. کلا هر چیزی که توی سر جریان داشته باشه می‌تونست خطرناک باشه. کافی بود نشونه‌ای توی داستان باشه تا قافیه رو ببازه. خونه مرتب بود، با این حال تا همین الانشم خودشو با جابجا کردن وسایل مشغول کرده بود و این جواب نبود.

برگشت به اتاقش، کشوی میز تحریرش رو باز کرد و دفتر طراحیش رو بیرون کشید. مدت‌ها بود نقاشی نگرده بود. شاید این کاری باشه که باید. دفترش پر بود از طرح‌های نیمه کاره که به چشم فرد بیرونی می‌تونست این ایده رو متبادر کنه که شاید اصلا پشت این نصف نیمه بودن‌ها فکری هست و سبک کارش همینه، ناقص. ولی اینطور نبود. مدلش این بود، مدلش این بود یه کاری رو با کلی شور و شوق شروع کنه و وقتی کمی پیش بردش نسبت بهش دلسرد بشه. انگار که از کار خودش راضی نیست، انگار اونقدری که توی سرش قشنگن روی کاغذ نیستن. این ناقص کشیدن مدلش بود، سبکش نبود. خلاقیت کافی برای کار جدید رو نداشت، صفحات رو ورق میزد تا شاید رغبت کنه طرحی رو کمی پیش ببره. از نیمه‌ی دفتر گذشته بود که به آخرین صفحه سیاه شده رسید. نقش گیاهی بود تو حیاط خونه. مدتها ازش گذشته بود و کشیدن طرح جوانه‌ای رو انقدر طول داده بود که دیگه درخت شده بود. اتفاقی که نباید افتاد. چیزی که از فکر کردن بهش فرار می کرد دو دستی یقه پیراهنش رو گرفته بود.

روزی که سر از خاک بیرون آورده بود رو خوب یادش بود. اینکه دورش موقتا حصاری بکشن تا جونوری بهش نخوره و خرابش نکنه, اینکه مسئولیت آب دادن بهش رو فقط یکیشون به عهده بگیره و زیر بی‌برنامگی رسیدنشون به گیاها – این گاهی اصلا آب ندادن و گاهی جفتشون آب دادن- تلف نشه. اون رو یادش اومد. اونی که وقتی بود قرص‌ها اثر می کردن.

روز اول

photo5533223092495689763زمان برد تا متوجه بشه هر قدر به چشماش برای بازتر شدن فشار بیاره، قرار نیست چیز بیشتری رو بتونه ببینه. تازه بیدار شده بود و هوا خیلی تاریک بود. خودشو کشید لب تخت، پاهاشو گذاشت روی زمین ولی مطمئن نبود که می‌خواد بلند بشه یا نه. منتظر بود کمی بیشتر بیدار شه.

چراغ زرد – یا شایدم نارنجی – پیام‌گیر گوشی تلفنش هر چند ثانیه یبار یه چشمکی می‌زد. سمت میز عسلی کنار تخت خم شد و با سه بار دست انداختن بالاخره تونست گوشیش رو برداره. ۴ تا پیام داشت. یکی از یه شماره ناشناس که از همون خوش‌آمد گویی اولش مشخص بود باید راننده شرکت باشه که قرار بود زمان رسیدنش رو اعلام کنه و بقیه همگی از سمت مادر. احتمالا مقدار زیادی احوال‌پرسی، نگرانی و توصیه.

این اپیدمی باعث شده بود سفرش به تاخیر بیوفته و درست شب روزی که قرار بود کارش رو شروع کنه به شهر برسه. به کل فرصت آشنایی با محیط و شرایط رو از دست داده بود. آدم حساس و دقیقی بود و این روی برنامه پیش نرفتن مضطربش می‌کرد.

هوا داشت کمی رنگ می‌گرفت. کت بارونی‌ای که به در نیمه باز کمد آویزون کرده بود، شبیه به مرد بلند قدی پدیدار شده بود که طلبکارانه بالای سرش ایستاده. خوب نخوابیده بود و این خیالات داشت آزارش می‌داد.

دلش قهوه می‌خواست. پس ذهنش این بود که کاش راننده توی پیامش به یه جایی همین نزدیکیا برای داشتن یه صبحونه‌ی گرم هم اشاره می‌کرد.هنوز جایی رو بلد نبود. دلش نمی‌خواست بهش پیام بده و همچین چیزی رو صبح به این زودی، اونم توی اولین روز آشنایی ازش بپرسه. احساس می‌کرد طرف مقابل متوجه این خیلی زود بیدار شدنش بشه و بذاره پای استرس روز اولی کاری. داشت تصور می‌کرد که سر ناهار داره برای بقیه توی کافه تریای کارخونه اینو تعریف می‌کنه که » فلانی امروز فلان ساعت بهم پیام داد و ازم نشونی یه صبحونه‌ی گرم رو می‌خواست! حساب کنید از کی بیدار بوده». دلش نمی‌خواست اینجوری بشناسنش، مخصوصا علت انتقالش به اونجا به اندازه‌ی کافی قرار بود براش گرون تموم بشه و کارگرا هنوز اینو نمی‌دونستن. این فکرا بیشتر از قبل داشت مضطربش می‌کرد.

بلند شد. چراغ کم جون روی دیوار رو روشن کرد. این سوال که این چراغ عمدا کم جونه که وقتی اول صبح روشنش می‌کنی چشمات رو اذیت نکنه یا نیم سوز شده که انقدر نورش کمه از ذهش برای لحظه‌ای عبور کرد. چیز مهمی نبود که بیشتر روش مکث کنه، مخصوصا که قرار نبود خیلی اینجا بمونه و بهش گفته بودن محل سکونتش پنجشنبه آماده میشه.

رو که برگردوند با دیدن مرد بد هیکل و برهنه‌ای، خیلی زودتر از اینکه بخواد بترسه متوجه آینه شد. یه دستی زیر شکمش گرفت و اون حجم وا رفته رو چند باری بالا و پایین کرد. دیگه کاملا مطمئن شده بود جلوی آینه ایستاده. کمی با عضلات صورتش بازی کرد و بعد از کلی شکلک در آوردن به خودش یه چشمک زد.

مسواکش توی ساکی بود که هنوز به دستش نرسیده و این نداشتن مسواک کمک می‌کرد کمی میلش به صبحانه کمتر بشه. یاد این افتاد که پدر اینجور وقتا یه دستمال خیس می‌کرد و باهاش میوفتاد به جون دندوناش. یاد پدر افتاد، یاد توصیه‌ای که بهش کرده بود. » وقتی می‌خوای کسی رو اخراج کنی، وقتی دعوتش کردی به اتاقت، باهاش احوال‌پرسی نکن. از مشکلاتش می‌گه و این کار رو برای تو سخت می‌کنه.» و به یاد آوردن این حرف برای بار چندم توی دو روز اخیر، بیشتر از هر چیزی مضطربش می‌کرد.

صاحب صدای توی سرم

کیه که تا حالا بهش انگ دیوانگی نخورده باشه؟ هوم؟

امروز باز یکی بهم گفت دیوونه. ناراحت شدم. تو می‌دونی این حرفی نیست که تو حالت عادی بتونه منو ناراحت کنه ولی خب اینبار ناراحت شدم چون به خاطر تو بهم گفتن دیوانه، وقتی گفتم هنوز باهم حرف می‌زنیم و در تماسیم.

مسخره نیست وقتی چیزی رو متوجه نمی‌شیم و درک نمی‌کنیم بهش انگ جنون بزنیم؟ چطور من پیش‌بینی کنم دوستم از فلان کار قطعا خوشحال میشه و براش انجام بدم دیوانگی نیست؟ چرا وقتی می‌دونم زدن فلان حرف جلوی مامان نتیجه‌ش چی میشه اشکالی نداره؟ ولی اینکه می‌دونم تو توی چه وضعیتی چه کاری می‌کنی اسمش دیوانگیه؟ مشکل فقط تویی؟ اینکه خوب می‌شناسمت ایراد داره؟

آره فاطمه، من دیوونه‌م؟

شاید اگر به ته می‌رسید اسمی داشت

«نوشتن با تنفس آغاز می‌شود». این اسم کتابیه که وقتی می‌خواستم یکم شسته رفته نوشتن رو تمرین کنم، گرفتم و انقدر توی راه، وسط کلاس و موقع کار کردن، بد خوندمش که فکر کنم برای اثربخشی، قبلش باید کتاب «خواندن با خیال آسوده آغاز می‌شود» رو دستم می‌گرفتم. نتیجه این سر به هوایی هم شده ۲۴ تا داستان بلند/کوتاه و پست وبلاگ نصفه نیمه که خیلیاشون دیگه از دهن افتادن و منقضی شدن و فقط برای اینکه بعدا به خودم نگم پسر چرا پاکشون کردی، نگهشون داشتم.

————

پ.ن.: چیزی که خوندین یکی از اون -حالا- ۴۳تاست که از اول جولای ۲۰۱۸ درفت شده بود و دقیقا امشب میشه ۲سال که داشت خاک می‌خورد. یکی از اونایی که توی ذهنم شروع شدن و وقتی میام سر مکتوب کردنشون یهو توی یه هزارتوی نامرد پس ذهنم گم میشن و وقتی به خودم میام می‌بینم فقط یه جمله‌س که مدام داره توی سرم رژه میره؛

«وقتی نوشتن رو شروع کردی قرار بود به کجا برسه؟»

فرمول غلط

ساعت کمی از ۱۰ شب گذشته بود. مرد دست از نوشتن کشید.

- یاد تو مرا کتابیست

-می‌شه نه؟ ‌می‌شه بسه؟

-چی نه؟ چی بسه؟

-این شعر گفتنات. صدات رو مخملی می کنی و از روی دفترت شروع می‌کنی به خوندن. ببخشید ولی توی این حال این چیزا مفت نمی‌ارزه.

-ببخشید.

هر دو ساکت شدن. زن صدای تلویزیون رو بلندتر کرد. گوینده‌‌ خبر می‌گفت یه نفتکش مالزیایی یجایی وسط اقیانوس هند دچار حریق شده. زن به اخبار گوش نمی‌داد. مرد به جای کاغذ به دفتر بسته خیره بود و شعر در سرش ادامه داشت.

مسیر غلط اندر غلط

توی صفحه یکی از دوستانم عکسش رو دیدم. لبخند خیلی قشنگی داشت و دلم خواست عکس‌های بیشتری ببینم ازش و رفتم تو صفحه خودش. ابتدا یه سری سلفی بود با همون لبخند. موقعیت مکانی عکس‌ها می‌گفت یه جای خیلی دورتر از اینجاست. همینطور پایین که می اومدم گهگاهی عکسی بود از تماس‌های از راه دورش، معمولا با خانواده و خیلی سریع گم می‌شدی بین کلی عکس با آدمهای خارجی.

ادامه که می‌دادی دیگه یواش یواش یکی در میون عکس‌ها حجاب دار می‌شد. می‌تونستی حدس بزنی به تازگی از اینجا رفته و هنوز عکس‌های دم دستی و یخ نکرده‌ش برای اینجا باشن، مخصوصا که اون اوایل رفتن زودتر دلت تنگ می‌شه و دلت می‌خواد مرور کنی خاطراتت رو، چیزایی که مربوط به اینجا می‌شن و نه اونجا. پایین‌تر که بیای دیگه رسما عکس‌ها حجاب‌دار می‌شن مگر عکس‌های توی مهمونی. البته اینکه می‌گم حجاب منظورم تلاش برای نمایش حجاب داشتنه، همین که یه کاری کنی تا حق داشته باشی تو سطح شهر قدم بزنی و بتونی خیابون ولیعصر رو متر کنی.

چیز جدیدی که بهش می‌رسی یه نفر دیگه‌س، یه نفر دیگه تو اکثر تصاویر حضور داره. یه جا دست انداختن گردن هم، یه جا داره تو دلش ریسه می‌ره و جای دیگه توی کامنتا خیلی کوتاه از مدل موش تعریف کرده. کلی عکس مهمونی و کل عکس با اون لبخند عریض و عکس‌هایی تو لباس فارغ التحصیلی. دیگه عکس‌های یه نفر رو دنبال نمی‌کردم، رسما دو نفر بودن دیگه و همینطوری جوونتر می‌شدن. داشتم داستانشون رو توی ذهنم تصور می‌کردم. چجوری و کجا آشنا شدن، از چه چیزی توی هم بیشتر خوششون میاد و حتی سر چه چیزایی امکان داره بحثشون بشه. حتی گاهی خیلی جزئی‌تر، مثل اینکه درست بعد از این عکس توی آسانسور همو می‌بوسن یا بعد این عکسی که کلی آدم سوار هم شدن احتمالا یکی اون زیر رو خالی کرده، همه ریختن رو هم و اینکه چقدر بعدش خندیدن.

دیگه از حد گذرونده بودم، چنان غرق دنیاشون شده بودم که دیگه من پسره بودم و اون، نمی‌دونم کی بود ولی دیگه خودش نبود.

انقدر پایین رفتم که دوباره عکس‌هاش تکی شد، یعنی نه فقط خودش باشه تو عکس، ولی دیگه خبری از من نبود. برگشته بودیم به قبل دوستی و قبل آشنایی. دیگه دلم نمی‌خواست پایین تر برم. اگه برای لبخندش دلم خواسته بود عکس‌هاش رو ببینم و به صفحه‌ش سر زده بودم ولی اون وسط مسطا به کل هدفم عوض شده بود. برگشتم اول آشنایی و اینبار برعکس دفعه قبل، خط زمانی رو درست طی می‌کردم. تو اولین عکسی که حضور دارم تگ نشدم، احتمالا برای دوران بین آشنای تا دوستی باشه و من صرفا یکی از آدم‌های اون جمعی بودم که جلوی دانشکده داشتیم یخ می‌زدیم از سرما و بالاتر که می‌رم، دیگه فرد کناریش تو جمع خودمم و یواش یواش عکس‌هاش دو نفره تر می‌شه. کلی خوشیم و کلی جا هست که داریم باهم می‌بینیم و هی داریم کنار هم بزرگتر می‌شیم. نزدیکای اتمام درس و دانشگاهمونه، جایی که آشنا شده بودیم و می‌رسیم به عکس‌هامون تو لباس فارغ التحصیلی.

و من دیگه نیستم، من حذف شدم و اون رفته. دیگه دلم نمی‌خواد باقی عکساش رو ببینم و لبخندش اصلا قشنگ نیست.

گلی

بعد مدتی رفته بودم پیشش. خیلی پایینتر از محله‌ای که توش بزرگ شده بود یه اتاق گرفته بود و تنهایی زندگی می‌کرد. با موهایی که بالاخره گذاشته بود بلند بشن درگیر بود و هر چند ثانیه یبار یه دستی می‌کشید بهشون و سعی میکرد پشت گوشش نگهشون داره. خیلی موفق نبود و موهای یکی از ده تا سفید شده‌ش میومد جلو چشماش. می‌گفت یه برزخیه بین موی کوتاه و بلند. تا اونقدری بشه که بتونم راحت جمع و جورش کنم، مادر شوهرم عروس میشه. شوهر نداشت، یعنی کلا هیچوقت ازدواج نکرده بود، ولی سالهاست که تکه کلامش همینه.

درگیر بودنش فقط به موها خلاصه نمی‌شد. مدام دکمه های پیرهنش رو باز و بسته می‌کرد، هی گوشیش رو برمی‌داشت چک می‌کرد و هی پا می‌شد لای در تراس رو بازتر و بسته تر می‌کرد. سرد بود ولی در رو باز گذاشته بود تا هوا عوض شه. داشت شیره می‌کشید و می‌گفت کمکش می‌کنه تا بتونه ترامادول رو ترک کنه. دست انداختم به پاکت سیگارش و یه نخ کشیدم بیرون. گفت سیگار نکشیا، خوب نیست. بین دندونام بود که قوطی کبریت رو با دستم روی میز سُر دادم عقبتر که متوجه شه قرار نیست روشنش کنم. دست از ور رفتن با یقه لباسش برداشت و انگاری که یکم خیالش راحت شده باشه، گفت آره، میدونم که سیگار نمی‌کشی. دلم میخواست بهش بگم یه چند باری کشیدم ولی دیدم شاید بهتره ندونه. یجورایی بابت این قضیه همیشه وقتی بودم حس میکردم مراعات می‌کنه و کمتر چیزی دود می‌کنه. بعدشم من ته تهش شاید اندازه یه روزم نه، فقط قسمتی از یه روز گلی سیگار کشیده باشم. اصلا گفتن نداره. گوشیش زنگ خورد. یکی اومده بود باید می‌رفت پایین. دنبال یچیزی می‌گشت بپوشه که بشه باهاش رفت دم در. دیدم داره گیج میزنه، چیزی که می‌خواد رو توی اون بازار شام پیدا نمی‌کنه و انگاری اونی هم که دم در بود عجله داشت. سوییشرتم رو در آوردم و گفتم اینو بکن تنت، کلاهش کارت رو راه می‌ندازه. فقط کلاهش رو گذاشت سرش و بقیه بهش آویزون بود، سریع کفش پا نکرده پله هارو رفت پایین.

بی سوییشرت خیلی سرد بود، مخصوصا که دیگه هم در تراس باز بود و هم در خونه‌ش. البته اگه بشه اسم اونجارو گذاشت خونه. دلم می‌خواست جای یه توک پا تا دم در رفتن، کلی نبودنش طول می‌کشید و فرصت می‌کردم یکم دور و برم رو مرتب و تمیز کنم. از وقتی اومده بودم از شدت کثیفی و شلختگی یه لحظه هم ذهنم آروم و قرار نداشت. ولی خب، از طرفی نمی‌دونستم کار درستیه یا نه؟ حتی ریسک نمی‌کردم ملحفه‌ای که روش نشسته بودم رو پاشم بتکونم و مرتب کنم. معلوم نبود زیرش چی می‌تونه باشه و خب چه کاریه اصن، اونم وقتی خودش نیست.

اومد بالا. یدونه از این بطری‌های دلستر بهنوش که تا نیمه توش شراب بود رو آورد بالا و همینطوری که دنبال یه لیوان تمیز می‌گشت گفت فعلا بو کن ببین چیه. پیچ درش رو شل کرد و دادش دستم. محشر بود. کارشناس نیستم که جنس ناب رو تشخیص بدم ولی وقتی چیزی منو مسخ میکنه از نگاهم محشره و خب این واقعا دلم رو برد. منتظرش نموندم، ته مونده استکانی که توش چای زده بودم رو خالی کردم تو گلدون ننه مرده کنار تخت و تا کمر پرش کردم. گفت وایسا. دلم نمی‌خواست وایسم چون تازه مفتول سرخ شده رو از روی پیکنیکی برداشته بود و میخواست یه دور دیگه دود بگیره. سری‌های قبل هر دفعه یکی دو دقیقه طول کشیده بود و احساسم به شرابِ توی استکان شبیه به چای داغی بود که دیر بری بالا یخ کرده. ولی وایسادم و اون یه دقیقه فقط غر زدم که بابا بسه دیگه بیا.

حالا توی اون حجم از بی‌نظمی بیشترین چیزی که اذیتم می‌کرد نه اون گوشه ی قالی بود که برگشته، نه کتاب‌هایی که محض رضای خدا یکیشون با اون یکی هم جهت نبود و صرفا فقط روی هم برج شده بودن. بندای سوتینش بودن که یکیشون بیرون بود و اون یکی زیر تاپی که تنش بود معلوم نبود. این عدم تقارن توی لباس دیوانه کننده‌س و تمام مدت داشتم فکر می‌کردم حتما یکیشون داره بیشتر فشار میاره و این لعنتی چرا اذیت نمیشه. هی می‌اومدم بهش بگم تورو خدا درستش کن، ولی تازه بحثمون رفته بود روی مرور روابط جنسی چند وقت اخیرش و مطرح کردن این قضیه یجوری بود. این چیزا بینمون نبود ولی خب بعد از اون شرابی که خودش تا دمش اومد و بعدش تازه فهمید نمی‌سازه با چیزی که کشیده و خودم تکی سر کشیدم و خاطراتی که تعریف کرد، یکم به نظرم شائبه انگیز بود مطرح کردن اینکه بندای سوتینش رو مخم رفته.

حتی الانم که بعد یه شب دارم ازش می‌نویسم هم عصبی شدم و خیلی بی رحمانه تمام بادوم زمینی های دم دستم رو پوست نگرفته خوردم و احساس می‌کنم سر دلم سنگینی می‌کنن. البته شایدم ادامه دل درد دیشب باشه. شامی که بیرون خوردیم فاجعه بود و به یاد ندارم قبل از دیشب آخرین بار کِی غذام رو نیمه کاره رها کردم. اولش می‌گفت سوسولی ولی خودش به نیمه ساندویچ نرسیده دوباره کاغذش رو گره کرد و داد دستم تا یه جای ماشینش بچپونم تا بعدا یه فکری به حالش بکنه. منم که فقط می‌خواستم جلوی اون حرفی که اولش بهم زد کم نیارم، یه نیم وجب بیشتر از اون پایین رفتم و بعدش چپوندمش همونجایی که مال اون رو چپونده بودم.

بعد غذا لال شده بودیم. تا نزدیکای خونه‌ی ما چیزی نمی‌گفت و نمی‌گفتم. باندای ماشینش رو تازه برده بودن و خبری هم از موسیقی نبود. داشتم فکر می‌کردم دلم می‌خواد بیشتر ببینمش یا باز میره تا سال بعد؟ یا اینکه واسه امروز حرف داشتیم بزنیم، واسه دفعه بعدم داریم؟ دل و دماغ دیدنم رو داره یا همین رفع دلتنگی‌های سالانه براش کافیه؟ توی این فکر و خیالا بودم که گفت دیگه بعد این رو یادم نیست، فرمون دست تو. تا جلو در باز ذهنم مشغول بود که خودش برگشت گفت هفته‌های دیگه هم آخرهفته اینجوری تایم خالی داری؟

تمومش کن این لعنتی رو

برای آخر این هفته یه تحویل پروژه سنگین دارم، چقدر از کار رو انجام دادم؟ هیچی. یه سجاد کلاسیک، تا شب آخر نرسیده حتی به انجام کار نزدیک هم نمیشم و شب آخر وقتی همینجوری از زور خواب یه چشمی دارم گزارش نهایی رو تایپ میکنم، زیر لب خودم رو لعن و نفرین میکنم که این که گذشت، اقلا دفعه بعدی اینجوری نشه و خب هر دفعه این ماجرا تکرار میشه.

این دفعه ولی یکم فرق میکرد رفتارم، اقلا یکار کردم بهم خوش نگذره. به جای قرارهای شبانه با دوستانِ دائما در صحنه، خودمو مجبور کردم خونه بمونم بَلکم کسالت ناشی از خونه نشینی منو مجاب کنه که برم بشینم پشت میزم و باسن مبارک رو هم بیارم و قسمتی از کار رو قبل از شب آخر پیش ببرم. منصفانه قضاوت کنیم تاکتیکم تا حدی جواب داد، یعنی تا اونجایی که مجبورم کرد بشینم پشت میز خوب پیش رفت، ولی خب همینطور که الان دارم اینجا چیزی مینویسم یعنی دارم جای دیگه کار دیگه نمیکنم و خبری از رسیدگی به پروژه نیست.

ولی باز جای شکر باقیه چون اگر الان من اینجا مشغول نبودم، یعنی شب آخر وقتی از سر اجبار نشسته بودم پای سیستم، مشغول این کاری بودم که الان هستم و بعدش میرفتم سراغ کار واجب. با ذهنی خسته تر و فکری درگیرتر از همیشه.

خیلی دلم نمیخواد در مورد آخر هفته و گزارشی که حتی نمیدونم در چه موردی باید باشه حرف بزنم و اینکه چقدر عقبم از برنامه ای که وقتی تازه پروژه بهم محول شده بود و هنوز داغ بودم از مراحل انجامش توی ذهنم متصور شدم، ولی الان یه تهدید بزرگ برای به اتمام رسیدن گزارش روی میزم پیدا کردم که خیلی جذابتر از ایناس که بشه در موردش اغماضی صورت بگیره. کتابی که دیروز خریدم رو دیدم و حالا خود کتاب اونقدر خوندنش حیاتی نیست ولی دیدار مجدد و همکلامی با خانم فروشنده کتاب چرا. انقدر زیبا بودن که برای اولین بار روم شد از فروشنده بخوام در مورد کتاب برام یه توضیح مختصری بده. این قضیه برای منی که همیشه مکالماتم با فروشنده به «چقدر تقدیم کنم … مرسی … وقتتون بخیر» خلاصه میشه، خیلی اتفاق نادریه. هیچی از توضیحش یادم نیست و این تنها باریه که حافظه ی سوراخم در به یاد نداشتن چیزی بی تقصیره، چون سر این مورد من همون موقع که ایشون داشتن توضیح میدادن هم چیزی متوجه نمیشدم و فقط خیلی تابلو توی چشماش خیره شده بودم.

حالا چرا دیدن خانم فروشنده با وقت گذاشتن برای تحویل آخر هفته منافات داره؟ چون تنها پلنی که برای دو بار کتابفروشی رفتن طی یک هفته دارم اینه که بگم کتابی که پیشنهاد کردین عالی بود و اومدم برای گرفتن یه کتاب جدید و خب اگه یه درصد بخواد در مورد این کتاب صحبت کنه من باید خونده باشمش. پس نیاز داره یه وقتی براش بذارم و خب این الان جای کارهای دیگه رو تنگ میکنه.

وسط مسطای تایپ کردن این جفنگیات به یکی از دوستان پیامی دادم در مورد اینکه میتونه توی گزارش کمکم کنه یا نه؟ الان که جوابش رو دیدم متوجه شدم الکی جوش میزدم برای تحویل پایان هفته و این چهارشنبه فقط قراره یه پیشنویس از مراحل برنامه ریزی شده تقدیم بالا دستی ها بشه. خب این یعنی توی اون گپ 3ساعته بین جلسات روز چهارشنبه جای کافه رفتن باید بشینم پای نوشتن. همین و بس. یا بهتره بگم وقتی رفتم کافه بشینم پای نوشتن و با گوشی ور نرم.

پسر الان قشنگ ناراحتم که نرفتم بیرون. مخصوصا که الان استوری یکی از دوستانی که میبایست در جمعشون قرار میگرفتم رو دیدم که نشستن خیلی متمدن دارن ماءالشعیر سر میکشن.