گلی

بعد مدتی رفته بودم پیشش. خیلی پایینتر از محله‌ای که توش بزرگ شده بود یه اتاق گرفته بود و تنهایی زندگی می‌کرد. با موهایی که بالاخره گذاشته بود بلند بشن درگیر بود و هر چند ثانیه یبار یه دستی می‌کشید بهشون و سعی میکرد پشت گوشش نگهشون داره. خیلی موفق نبود و موهای یکی از ده تا سفید شده‌ش میومد جلو چشماش. می‌گفت یه برزخیه بین موی کوتاه و بلند. تا اونقدری بشه که بتونم راحت جمع و جورش کنم، مادر شوهرم عروس میشه. شوهر نداشت، یعنی کلا هیچوقت ازدواج نکرده بود، ولی سالهاست که تکه کلامش همینه.

درگیر بودنش فقط به موها خلاصه نمی‌شد. مدام دکمه های پیرهنش رو باز و بسته می‌کرد، هی گوشیش رو برمی‌داشت چک می‌کرد و هی پا می‌شد لای در تراس رو بازتر و بسته تر می‌کرد. سرد بود ولی در رو باز گذاشته بود تا هوا عوض شه. داشت شیره می‌کشید و می‌گفت کمکش می‌کنه تا بتونه ترامادول رو ترک کنه. دست انداختم به پاکت سیگارش و یه نخ کشیدم بیرون. گفت سیگار نکشیا، خوب نیست. بین دندونام بود که قوطی کبریت رو با دستم روی میز سُر دادم عقبتر که متوجه شه قرار نیست روشنش کنم. دست از ور رفتن با یقه لباسش برداشت و انگاری که یکم خیالش راحت شده باشه، گفت آره، میدونم که سیگار نمی‌کشی. دلم میخواست بهش بگم یه چند باری کشیدم ولی دیدم شاید بهتره ندونه. یجورایی بابت این قضیه همیشه وقتی بودم حس میکردم مراعات می‌کنه و کمتر چیزی دود می‌کنه. بعدشم من ته تهش شاید اندازه یه روزم نه، فقط قسمتی از یه روز گلی سیگار کشیده باشم. اصلا گفتن نداره. گوشیش زنگ خورد. یکی اومده بود باید می‌رفت پایین. دنبال یچیزی می‌گشت بپوشه که بشه باهاش رفت دم در. دیدم داره گیج میزنه، چیزی که می‌خواد رو توی اون بازار شام پیدا نمی‌کنه و انگاری اونی هم که دم در بود عجله داشت. سوییشرتم رو در آوردم و گفتم اینو بکن تنت، کلاهش کارت رو راه می‌ندازه. فقط کلاهش رو گذاشت سرش و بقیه بهش آویزون بود، سریع کفش پا نکرده پله هارو رفت پایین.

بی سوییشرت خیلی سرد بود، مخصوصا که دیگه هم در تراس باز بود و هم در خونه‌ش. البته اگه بشه اسم اونجارو گذاشت خونه. دلم می‌خواست جای یه توک پا تا دم در رفتن، کلی نبودنش طول می‌کشید و فرصت می‌کردم یکم دور و برم رو مرتب و تمیز کنم. از وقتی اومده بودم از شدت کثیفی و شلختگی یه لحظه هم ذهنم آروم و قرار نداشت. ولی خب، از طرفی نمی‌دونستم کار درستیه یا نه؟ حتی ریسک نمی‌کردم ملحفه‌ای که روش نشسته بودم رو پاشم بتکونم و مرتب کنم. معلوم نبود زیرش چی می‌تونه باشه و خب چه کاریه اصن، اونم وقتی خودش نیست.

اومد بالا. یدونه از این بطری‌های دلستر بهنوش که تا نیمه توش شراب بود رو آورد بالا و همینطوری که دنبال یه لیوان تمیز می‌گشت گفت فعلا بو کن ببین چیه. پیچ درش رو شل کرد و دادش دستم. محشر بود. کارشناس نیستم که جنس ناب رو تشخیص بدم ولی وقتی چیزی منو مسخ میکنه از نگاهم محشره و خب این واقعا دلم رو برد. منتظرش نموندم، ته مونده استکانی که توش چای زده بودم رو خالی کردم تو گلدون ننه مرده کنار تخت و تا کمر پرش کردم. گفت وایسا. دلم نمی‌خواست وایسم چون تازه مفتول سرخ شده رو از روی پیکنیکی برداشته بود و میخواست یه دور دیگه دود بگیره. سری‌های قبل هر دفعه یکی دو دقیقه طول کشیده بود و احساسم به شرابِ توی استکان شبیه به چای داغی بود که دیر بری بالا یخ کرده. ولی وایسادم و اون یه دقیقه فقط غر زدم که بابا بسه دیگه بیا.

حالا توی اون حجم از بی‌نظمی بیشترین چیزی که اذیتم می‌کرد نه اون گوشه ی قالی بود که برگشته، نه کتاب‌هایی که محض رضای خدا یکیشون با اون یکی هم جهت نبود و صرفا فقط روی هم برج شده بودن. بندای سوتینش بودن که یکیشون بیرون بود و اون یکی زیر تاپی که تنش بود معلوم نبود. این عدم تقارن توی لباس دیوانه کننده‌س و تمام مدت داشتم فکر می‌کردم حتما یکیشون داره بیشتر فشار میاره و این لعنتی چرا اذیت نمیشه. هی می‌اومدم بهش بگم تورو خدا درستش کن، ولی تازه بحثمون رفته بود روی مرور روابط جنسی چند وقت اخیرش و مطرح کردن این قضیه یجوری بود. این چیزا بینمون نبود ولی خب بعد از اون شرابی که خودش تا دمش اومد و بعدش تازه فهمید نمی‌سازه با چیزی که کشیده و خودم تکی سر کشیدم و خاطراتی که تعریف کرد، یکم به نظرم شائبه انگیز بود مطرح کردن اینکه بندای سوتینش رو مخم رفته.

حتی الانم که بعد یه شب دارم ازش می‌نویسم هم عصبی شدم و خیلی بی رحمانه تمام بادوم زمینی های دم دستم رو پوست نگرفته خوردم و احساس می‌کنم سر دلم سنگینی می‌کنن. البته شایدم ادامه دل درد دیشب باشه. شامی که بیرون خوردیم فاجعه بود و به یاد ندارم قبل از دیشب آخرین بار کِی غذام رو نیمه کاره رها کردم. اولش می‌گفت سوسولی ولی خودش به نیمه ساندویچ نرسیده دوباره کاغذش رو گره کرد و داد دستم تا یه جای ماشینش بچپونم تا بعدا یه فکری به حالش بکنه. منم که فقط می‌خواستم جلوی اون حرفی که اولش بهم زد کم نیارم، یه نیم وجب بیشتر از اون پایین رفتم و بعدش چپوندمش همونجایی که مال اون رو چپونده بودم.

بعد غذا لال شده بودیم. تا نزدیکای خونه‌ی ما چیزی نمی‌گفت و نمی‌گفتم. باندای ماشینش رو تازه برده بودن و خبری هم از موسیقی نبود. داشتم فکر می‌کردم دلم می‌خواد بیشتر ببینمش یا باز میره تا سال بعد؟ یا اینکه واسه امروز حرف داشتیم بزنیم، واسه دفعه بعدم داریم؟ دل و دماغ دیدنم رو داره یا همین رفع دلتنگی‌های سالانه براش کافیه؟ توی این فکر و خیالا بودم که گفت دیگه بعد این رو یادم نیست، فرمون دست تو. تا جلو در باز ذهنم مشغول بود که خودش برگشت گفت هفته‌های دیگه هم آخرهفته اینجوری تایم خالی داری؟

Advertisements

تمومش کن این لعنتی رو

برای آخر این هفته یه تحویل پروژه سنگین دارم، چقدر از کار رو انجام دادم؟ هیچی. یه سجاد کلاسیک، تا شب آخر نرسیده حتی به انجام کار نزدیک هم نمیشم و شب آخر وقتی همینجوری از زور خواب یه چشمی دارم گزارش نهایی رو تایپ میکنم، زیر لب خودم رو لعن و نفرین میکنم که این که گذشت، اقلا دفعه بعدی اینجوری نشه و خب هر دفعه این ماجرا تکرار میشه.

این دفعه ولی یکم فرق میکرد رفتارم، اقلا یکار کردم بهم خوش نگذره. به جای قرارهای شبانه با دوستانِ دائما در صحنه، خودمو مجبور کردم خونه بمونم بَلکم کسالت ناشی از خونه نشینی منو مجاب کنه که برم بشینم پشت میزم و باسن مبارک رو هم بیارم و قسمتی از کار رو قبل از شب آخر پیش ببرم. منصفانه قضاوت کنیم تاکتیکم تا حدی جواب داد، یعنی تا اونجایی که مجبورم کرد بشینم پشت میز خوب پیش رفت، ولی خب همینطور که الان دارم اینجا چیزی مینویسم یعنی دارم جای دیگه کار دیگه نمیکنم و خبری از رسیدگی به پروژه نیست.

ولی باز جای شکر باقیه چون اگر الان من اینجا مشغول نبودم، یعنی شب آخر وقتی از سر اجبار نشسته بودم پای سیستم، مشغول این کاری بودم که الان هستم و بعدش میرفتم سراغ کار واجب. با ذهنی خسته تر و فکری درگیرتر از همیشه.

خیلی دلم نمیخواد در مورد آخر هفته و گزارشی که حتی نمیدونم در چه موردی باید باشه حرف بزنم و اینکه چقدر عقبم از برنامه ای که وقتی تازه پروژه بهم محول شده بود و هنوز داغ بودم از مراحل انجامش توی ذهنم متصور شدم، ولی الان یه تهدید بزرگ برای به اتمام رسیدن گزارش روی میزم پیدا کردم که خیلی جذابتر از ایناس که بشه در موردش اغماضی صورت بگیره. کتابی که دیروز خریدم رو دیدم و حالا خود کتاب اونقدر خوندنش حیاتی نیست ولی دیدار مجدد و همکلامی با خانم فروشنده کتاب چرا. انقدر زیبا بودن که برای اولین بار روم شد از فروشنده بخوام در مورد کتاب برام یه توضیح مختصری بده. این قضیه برای منی که همیشه مکالماتم با فروشنده به «چقدر تقدیم کنم … مرسی … وقتتون بخیر» خلاصه میشه، خیلی اتفاق نادریه. هیچی از توضیحش یادم نیست و این تنها باریه که حافظه ی سوراخم در به یاد نداشتن چیزی بی تقصیره، چون سر این مورد من همون موقع که ایشون داشتن توضیح میدادن هم چیزی متوجه نمیشدم و فقط خیلی تابلو توی چشماش خیره شده بودم.

حالا چرا دیدن خانم فروشنده با وقت گذاشتن برای تحویل آخر هفته منافات داره؟ چون تنها پلنی که برای دو بار کتابفروشی رفتن طی یک هفته دارم اینه که بگم کتابی که پیشنهاد کردین عالی بود و اومدم برای گرفتن یه کتاب جدید و خب اگه یه درصد بخواد در مورد این کتاب صحبت کنه من باید خونده باشمش. پس نیاز داره یه وقتی براش بذارم و خب این الان جای کارهای دیگه رو تنگ میکنه.

وسط مسطای تایپ کردن این جفنگیات به یکی از دوستان پیامی دادم در مورد اینکه میتونه توی گزارش کمکم کنه یا نه؟ الان که جوابش رو دیدم متوجه شدم الکی جوش میزدم برای تحویل پایان هفته و این چهارشنبه فقط قراره یه پیشنویس از مراحل برنامه ریزی شده تقدیم بالا دستی ها بشه. خب این یعنی توی اون گپ 3ساعته بین جلسات روز چهارشنبه جای کافه رفتن باید بشینم پای نوشتن. همین و بس. یا بهتره بگم وقتی رفتم کافه بشینم پای نوشتن و با گوشی ور نرم.

پسر الان قشنگ ناراحتم که نرفتم بیرون. مخصوصا که الان استوری یکی از دوستانی که میبایست در جمعشون قرار میگرفتم رو دیدم که نشستن خیلی متمدن دارن ماءالشعیر سر میکشن.

یه دل سیر

یه داستانی رو شروع کردم به نوشتن که هیچ از سر و تهش خبر ندارم. فقط دارم تصاویری که به ذهنم میان رو می­نویسم و امیدوارم و البته اعتقاد دارم که این تصاویر روزی حلقه­های اتصالشون پیدا میشه و این داستان یک جسم یکپارچه پیدا می کنه. اینکه این داستان چیه و داره کدوم گوشه وجودم رو ارضا میکنه رو هم میشه فقط با یه نقل کوتاه ازعلیرضا روشن خلاصه کنم که میگه » ما شعر می­گوییم / ما / که نمی­توانیم زندگی کنیم / شعر می­گوییم «.

          جدا از خود داستان که نمیدونم نوشتنش چقدر طول میکشه و بی صبرانه هر لحظه منتظرم تصویر جدیدی ازش به ذهنم برسه، خیلی مشتاق وقتیم که دیگه دست از تایپ کردن می­کشم، برای بار آخر سیو میکنم و برمی­گردم و به خونه زندگیم نگاه می­کنم. یکم از این حالت رها شده درش میارم و مرتبش میکنم. احتمالا گوشی تلفن رو بردارم و زنگ بزنم به دختر برادرم، ازش بخوام برای مهمونی ای که میخوام بگیرم کمکم کنه. تهش بهش بگم این دفعه زحمت دعوت کردن مهمونا گردن اون نیست و دلم میخواد اینبار خودم تک به تک انجامش بدم.

          سعی میکنم تا دیر وقت اونایی که عذر مدرسه رفتن بچه­هاشون رو ندارن نگه دارم و بیشتر ساکت باشم و گوششون کنم، دلم میخواد بیشتر بشناسمشون. دلم میخواد برای همشون یه هدیه تهیه کنم و واسه همین باید بیشتر بشناسمشون و به کش آوردن شب نیاز دارم. میدونم باید خیلی جلوتر این ایده به سرم میزد ولی خب باز همینم خوبه، یعنی بهتر از هیچیه.

          پشت سر نفر آخر در رو میبندم و احتمالا دیگه اون موقع میدونم توی اون صفحه سفید اول کتاب باید چی بنویسم، یعنی امیدوارم اقلا اون موقع اونی که باید بهش داستان رو تقدیم کنم رو پیدا کرده باشم. میدونم از اجزای قسم خورده­ی کتاب نیست ولی من خیلی دوستش دارم و مخصوصا توی این مورد، یعنی آخرین داستان، حتما دلم میخواد این اتفاق بیوفته.

          اونوقت، بعد اینکه هرچی خواستم رو روی صفحه اول تنها نسخه پرینت شده داستان نوشتم، بلند میشم دوباره خونه رو مرتب میکنم، همه چیز سر جای خودش. پاکت مهر موم شده رو از توی گاو صندوق برمیدارم و میذارم کنار کتاب روی میز ناهار خوری و میرم که بخوابم. آره، آخرین کاری که دارم اینه که برم بخوابم.

خوندنی نیست، نویسنده اینجا گریه کرده است

یه وقتایی به خودم اجازه میدم که فکر کنم هنوزم هست و ترکم نکرده.

بهش سلام میدم، حالش رو میپرسم و باهاش شوخی میکنم. براش با نمک بودم و اینکه میتونستم بخندونمش برام با ارزشترین چیزی بود که از خودم داشتم. این شوخی کردنا انقدر ادامه پیدا میکنه تا یادم بیاد هیچ جوابی نمیشنوم و دیگه هیچی خنده دار نیست.

همیشه اینجور وقتا میگم دیگه نباید به خودم اجازه بدم که اینکار رو بکنم، ولی هربار وقتی به خودم میام که میبینم دوباره دارم باهاش حرف مبزنم. گاهی بی سلام و احوالپرسی، بی هیچ عبارت با مزه ای فقط حرف میزنم. تعریف میکنم از حال و روزم، بهش میگم چقدر دوستش دارم و چقدر جاش خالیه، بهش میگم هنوز کلی کار نکرده و جای نرفته برامون مونده و هنوز منتظرم برام بند عینک درست کنه؛ و این خیلی درد داره وقتی نیست که بشنوه.

گاهی میرم گوشی رو برمییدارم تا بهش زنگ بزنم ولی این شرط دوست داشتن نیست، من خوشحال شم و اون ناراحت. بارها مستقیم و غیر مستقیم بهم فهموند که از هر تماسمون کلی حالش خراب میشه و این درست نیست.

بعضی وقتا به خودم میگم حتما یه جا یه گوشه ای یه دوربینی کار گذاشته و داره من رو میبینه. مگه میشه از من دست کشیده باشه و براش مهم نباشه که چه حالی دارم؟

میدونم که نوشتن این چیزا حماقته، اونم وقتی که امکان داره هر کسی بخونه الا کسی که باید، ولی مینویسم تا شاید اگه یه روز حتی اتفاقی گذرش به اینجا افتاد بدونه هنوز هر روز صبح بهش سلام میکنم و هر شب منتظر میشم تا خوابش ببره و بعد بالشم رو صاف میکنم.

بعد جدایی دنبال بهونه و انگیزه میگشتم تا هنوز بتونم ادای زندگی کردن رو در بیارم که ازش پرسیدم چه شانسی برای دوباره با هم بودنمون هست که با جواب نامرد یک درصد مواجه شدم و برای کسی که سالهاست با آمار دست و پنجه نرم کرده این جواب فرقی با رخداد غیر ممکن نداره، ولی به لطف جبر ژنتیک، عمر زیاد از نفرینهاییه که تو جیبم دارم و میتونم انقدر صبر کنم که یک درصد هم محتمل محسوب شه. پس هستم به امید روزی که صبح جواب سلامم رو بشنوم.

غروب شوالیه تاریکی

دلم میخواست بتمن بشم. به عنوان یه شغل بهش نگاه میکردم و اونقدر هنوز کوچیک بودم که فرق دنیای فانتزی و واقعی رو متوجه نشم و رویام این بود وقتی بزرگتر شدم و دیگه فقط 4 سالم نبود، بتمن بشم. الان نمیدونم چرا اونموقع دلم میخواست شوالیه گاتهام باشم. شاید بابت اینکه دایی کامی وقتی ازش میخواستم برام نقاشی بکشه اولین انتخابش بتمن بود و شایدم بابت بتمنی که بابا با یادی از قهرمان دوران نوجوانیش برام خریده بود و خفنترین چیزی بود که تا اونموقع به یاد داشتم. نمیدونم تا کی ادامه داشت این ماجرای علاقه به بتمن شدن، ولی اونقدرا طولانی بود که باید ازش یاد میکردم.

بزرگتر شدم و قبل اینکه بتمن بشم، بچه مدرسه ای شدم. دیگه دلم میخواست زیدان بشم و بتمن رو فراموش کرده بودم. هرکی میپرسید که ماشالا چقدرم میپرسیدن این سوال رو که دوست داری چی کاره بشی؟(البته تو لیست پر تکرارترین سوالات با فاصله معنی داری بعد از «مامانت رو بیشتر دوست داری یا بابات» دوم بود) میگفتم زیدان. یکم گذشت تا توجیه شدم نمیشه زیدان شد و اونی که من تو سرم دارم یچیزیه تو مایه های بهترین فوتبالیست دنیا بودن.( البته که با گذر زمان نظرم هنوزم در مورد بهترین تغییری نکرده)

هنوز دبستانی بودم ولی باز کمی بزرگتر، نه بتمن شده بودم و نه زیدان. دیگه دلم میخواست دایی کامی بشم. خودش نمیدونه ولی خیلی دلم میخواست اون بشم. یه وقتایی این قضیه سوییچ میشد رو بابام و باز برمیگشت سر دایی و بعد یه مدت باز بابا، تا اینکه میشد گفت حالا دایی شدن موقتی شده و بیشتر دلم میخواست بابام بشم.

از اون اول تا اینجا یکم تو ذوق میزنه که دلم نمیخواد کاره ای بشم و دلم با کسی شدنه. بتمن، زیدان، کامی و بابا. نگاه نمیکردم شغلشون چیه، چون دوستشون داشتم و میدیدم بقیه هم همیشه با چشم درخشان ازشون یاد میکنن دلم میخواست مثل اونا بشم. ولی یکم بزرگتر شدم. نه بتمن شدم، نه زیدان و هیچ خبری از کامی و بابا نبود، فقط فهمیدم نمیشه کسی شد، باید خودم کسی باشم. حالا به چه کاری مشغول باشم بحثش فرق میکنه.

دیگه دلم شغل میخواست، نه فرد ویژه ای، اقلا نه شخص خودشون و دلم شغلشون و میزان موفقیتشون رو میخواست. برای مدتها دلم شغل پدرم رو میخواست. گهگاهی هوس کارای سکسی*-هنری مثل بازیگری و خوانندگی به سرم میزد، گهگاهی یکم سنگینتر، نویسندگی و شاعری. ولی باز میگفتم پسر تو توی اونی که بابات تونسته بشه بهترینی و حتی از بابات هم بهتر میشی.(بابا توی کار خودش از بهترینایی بود که میشد کسی باشه توی اون دوران)

آخرای دبیرستان دستم باز بود به هر فن و حرفه ای یه نوکی بزنم. هر چیزی که بگین رو تست کردم، ساعتها تو آزمایشگاه شیمی، ساعتها توی کارگاه نجاری و چندین شب و روز روی صحنه تئاتر. همشون حال میدادن ولی من انگار یچیز دیگه قرار بود باشم، یچیزی که هنوز خودم نمیدونستم-بخونید نمیدونم- و هرجایی دنبالش میگشتم بیشتر گم میشدم -میشم- و شاید بهتر این بود یچیزی رو همینطوری انتخاب کنم تا ببینم چی میشه. کردم؛ دلم ساختن میخواست، دلم چیزای فیزیکی میخواست، دلم جست و خیز میخواست. گفتم میرم پی عمران. نشستم درس خوندم و نشد. علتش درسی نبود و این خیلی بدتر میکرد درد موفق نشدن رو. منزوی شدم و چپیدم تو غار تنهایی خودم. یه وقتایی حتی قید دانشگاه رفتن رو میزدم تا یه شب.

اونشب بابا که از نیم قرن هم سنش گذر کرده بود رفته بود اون ته خونه و زیر نور یه چراق فسقلی داشت یه کتابی میخوند. (کتابی که بعدا از کتابخونه بابا به کمد من منتقل شد و حالا دوتا دستخط مختلف توش کامنت گذاشتن) بی خواب شده بودم و دوتا چای ریختم و نشستم به تماشای بابا. یجایی سرش رو بلند کرد و پرسید میدونی این منحنی چیه ؟ … اون منحنی منو قانع کرد الان لیسانس اقتصاد داشته باشم و تمام فلسفه زندگی و نگاهم به دنیا رو تغییر داد.

یادمه اون اوایل دانشجویی خیلی تصویرم از آینده شغلیم واضح و روشن بود. هم میدونستم چیکاره میشم و هم میدونستم قراره که کی بشم. این هدف داشتن حالم رو خوب کرده بود، یجواری مست این رویا بودم دیر فهمیدم واقعیت فرق میکنه. اینجا، توی این محیط ؟ یکم سخته رویا داشتن. یه شکافی توی وجودم ایجاد شد. چیزایی که دلم میخواست میشد و چیزایی که امکانش هست که بشه. دیگه حالم خوب نبود، دیگه تصویری نداشتم، هیچ آینده ای تضمین شده نبود و با تمام علاقه ای که به مسیر قبلیم داشتم، مسیری رو انتخاب کردم که احساس میکردم برای بقا مناسبترین مسیر میتونه باشه، نه برای خوشحالی نه برای لذت بردن.

هیچ یادم نمیره وقتی مسیر سخت و کمتر دوست داشتنی رو ترجیح دادم به مسیرایی که شیرین تر و عزیزتر بودن، ولی کم شانس و بد اقبال. دیگه رویا فقط برای قبل خواب جواب میداد و حالا که میدونی این رویاها فقط و فقط قراره رویا بمونن، باز برمیگردی به کودکیت، خالص ترین رویاهایی که داشتی. باز دلم میخواست بتمن بشم، باز دلم میخواست زیدان باشم. دیگه کافی بود یه سایه تصور کنم و خودم رو توش پنهان کنم، میشد چند نفر رو دور خودم ببینم و برای عبور توپ از بینشون نقشه بکشم، با اینا بود که برای چند لحظه حالم خوب میبود. همین و بس.

و حالا؛ اگر بهم بگن چشمات رو ببند و خیال کن که همه چیز میشه، خودم رو کسی میبینم که پشت میزش نشسته و داره بین کشیدن یا نوشتن تصویری که توی ذهنش هست ترتیبی تعیین میکنه. ولی وقتی چشمام رو باز کنم هیچی نمیبینم، هیچی. حتی کوچکترین احتمالی رو برای هیچ رخدادی نمیتونم متصور بشم و هرگز فکر نمیکردم روزی چنین تصوری داشته باشم. فقط میدونم شاید واضحترین عبارتی که بشه منو باهاش وصف کرد یچیزیه تو مایه های «فراری» .

*پ.ن. : عزیزترین دوست همیشه از کلمه سکسی به جای جذاب و باحال استفاده میکرد و منم در گذر زمان دچار این مساله کرد.

پ.ن. : عزیزترینی که امکان هر تصویر زیبایی از آینده رو با خودش برد.

دیگه تا آخر داشتم زیتون میخوردم

جمله بندی و کلمات دقیقش یادم نیست، اسم کتاب و نویسنده هم.

اون روز بعد چند سال گوشی رو برداشتم و به یکی از دوستان دوران لیسانس زنگ زدم، گفتم همین الان نشونی جایی که هستی رو بده که بیام. چون معمولا اینکه بخوای با کسی که مدتهاست ندیدیش قراری بذاری و زمان و مکان ویژه‌ای تعیین کنید خودش یه پروسه‌ی طولانی میشه و بعضا دچار فراموشی. پس گفتم هرجا هستی لوکیشن بفرست و منم دارم راه میوفتم بیام سمتت. سر کار بود و آدرسش رو برام فرستاد.

بعد احوالپرسی و خندیدن به سر و وضع جدیدِ هم، ساکت شدیم. کلی حرف بود بزنیم و نمیدونستیم از کجا باید شروع کرد. به قول خودش نمیشه دو سر این بی خبری و‌دلتنگی رو توی یه ملاقات هم آورد و هنوز هیچی نشده قرار به این شد که دیدارمون مکرر باشه.

اون از خودش میگفت و من از خودم. شنیدن داستانی که تو سال اخیر بهم گذشت براش شیرین نبود. ناراحت شد و با علم به اینکه اهل نمایش و دلسوزی نیست و واکنشش حقیقی و از ته دل بود، وقتی باهام همدردی میکرد حس بدی بهم دست نمیداد. پشیمون نشدم از اینکه سفره دلم رو پیشش وا کرده بودم.

ولی باز دلم نمیخواست خیلی روی مشکلات و ماجراهای ناخوشم مکثی داشته باشم و با این حرف که «خب خیلی چیزا دست آدم نیست و تصمیمات بقیه هم روی زندگیمون تاثیر داره» خواستم بحث رو از روی خودم دور کنم که همینطوری حواسم رفت به کتابی که روی میز بود. برای گم نکردن صفحه‌ی که تا اونجا خونده بود، یه مداد اون لا گذاشته بود و بی هیچ نیتی کتاب رو برداشتم و بازش کردم. همینطوری که صحبت میکردم یه حرفی نظرم رو جلب کرد و پرتم کرد تو خیال خودم.

جمله بندی و کلمات دقیقش یادم نیست، اسم کتاب و نویسنده هم، ولی نقل قولی توش بود به این مضمون که «اختیار بدترین نفرین است که بشر بدان دچار است»

قاب عکس

-میشه یکم دیگه باشی ؟ .. نپوش

-آره ، منم دلم میخواد بمونم ولی آخه قبل ظهر باید برم جایی

-کجا ؟ هرجا باشه خودم میرسونمت فقط یکم دیگه بمون

-باشه

زن موهاشو برد پشت گوشش ، سینشو داد جلو

-میخوای همینجوری نگام کنی ؟

-همینجوری نیست ، دارم ازتو نابود میشم

-خب من که هنوز لباسم رو نپوشیدم دیوونه

-بالاخره که میپوشی ، اونموقع چکار کنم ؟

زن لبخند زد ، بلند شد و رفت روی پای مرد که به تاج تخت تکیه داده بود نشست

-فعلا که چیزی تنم نیست و اگر پسر خوبی باشی بار آخرم نیست .. خوشحال باش دیگه .. به خاطرمن

و خم شد سمت بوسیدن مرد .

مرد سرش رو یکم عقب کشید

-من فقط تورو اینجوری نمیخوام ، من ..

زن حرفش رو قطع کرد ، سر مرد رو بین بازوهاش گرفت و شروع کرد به مکیدن لب مرد .

مرد دست از حرف زدن کشید ، دست زن رو باز کرد و هولش داد تا به پشت روی تخت بیوفته . مرد خودشو روی تن زن کشیده بود زیر گوشش رو میبوسید

ساعت از یک گذشته بود

زن که با یه لباس نصفه نیمه تو خونه لا به لای وسایل فضولی میکرد نظرش به عکس قدیمی روی دیوار افتاد

-دومی از راست ، اون پسر کچله پدرمه . رفته بودن رامسر . همه میگن من لنگه بابامم ولی خودم فکر ..

زن وسط حرف مرد پرید

-یک بار جدی جلوم وایسا و ازم بخواه ، خب ؟