قاب عکس

-میشه یکم دیگه باشی ؟ .. نپوش

-آره ، منم دلم میخواد بمونم ولی آخه قبل ظهر باید برم جایی

-کجا ؟ هرجا باشه خودم میرسونمت فقط یکم دیگه بمون

-باشه

زن موهاشو برد پشت گوشش ، سینشو داد جلو

-میخوای همینجوری نگام کنی ؟

-همینجوری نیست ، دارم ازتو نابود میشم

-خب من که هنوز لباسم رو نپوشیدم دیوونه

-بالاخره که میپوشی ، اونموقع چکار کنم ؟

زن لبخند زد ، بلند شد و رفت روی پای مرد که به تاج تخت تکیه داده بود نشست

-فعلا که چیزی تنم نیست و اگر پسر خوبی باشی بار آخرم نیست .. خوشحال باش دیگه .. به خاطرمن

و خم شد سمت بوسیدن مرد .

مرد سرش رو یکم عقب کشید

-من فقط تورو اینجوری نمیخوام ، من ..

زن حرفش رو قطع کرد ، سر مرد رو بین بازوهاش گرفت و شروع کرد به مکیدن لب مرد .

مرد دست از حرف زدن کشید ، دست زن رو باز کرد و هولش داد تا به پشت روی تخت بیوفته . مرد خودشو روی تن زن کشیده بود زیر گوشش رو میبوسید

ساعت از یک گذشته بود

زن که با یه لباس نصفه نیمه تو خونه لا به لای وسایل فضولی میکرد نظرش به عکس قدیمی روی دیوار افتاد

-دومی از راست ، اون پسر کچله پدرمه . رفته بودن رامسر . همه میگن من لنگه بابامم ولی خودم فکر ..

زن وسط حرف مرد پرید

-یک بار جدی جلوم وایسا و ازم بخواه ، خب ؟

Advertisements

منو در مونتاک ملاقات کن

سرم درد بکنه و بابتش چشمام قدرت باز شدن نداشته باشن، دلم جوری درد کنه که نتونم صاف بشینم و یا استرس تمام وجودم رو روی ویبره برده باشه؛ پیشنهاد بابا برای خروج از این وضعیت چیزی نیست جز چای و نبات. البته انقدر در مورد این موضوع جوک و شوخی شنیدم که احساس میکنم کلا اینم یه قضیه جهان شمول میتونه باشه مثل خاموش کردن کولر و مالکیت کنترل تلوزیون. بگذریم

هدف از مطرح کردن چای_نبات این بود که بگم برای بعضی از افراد یه چیزایی هست که توی هر مشکلی دست به دامنش میشن. حالا بگذریم که قرار نیست خیلی کارآمد باشه استفاده از یک راه حل ثابت برای مشکلات گوناگون. برای منم راه حل عمومی فیلم دیدنه و اگه خیلی وضع خراب باشه یه فیلم «خاص». عصبی باشم، بی حوصله باشم، دل زده شده باشم از اوضاع و بگیر برو تا هر وضعیت ممکن دیگه.

چند دفعه اول تفریحی میدیدمش. یعنی وضعیت بغرنجی بهم حادث نشده بود یا اقلا اونقدر چیز بزرگی نبوده که الان یادم باشه. صرفا چون نقش اولش رو مردی-نه فردی- بازی میکنه که بیشتر از بقیه مردها-نه افراد- منو تا به حال خندونده و نقش دوم زنیه که تا اون موقع ها به چشم مادر بچه ها میدیدمش و به ترتیب بگیر برو تا نقش شیشم که تازه میشد جناب بگینز، فرودو بگینز. آره، فکر کنم فقط بابت بازیگراش و کمی بابت داستان علمی تخیلیش دوستش داشتم و گهگاهی یه سرکی بهش میکشیدم، نه واقعا خود فیلم. چون خود فیلم عاشقانه س و خب منی که عاجز بودم از درک عشق رو چه به فیلم عاشقانه. تا اینکه احساس کردم بیشتر از لذت بصری بهش نیاز دارم.

یه مدتی بود حس عجیب غریبی توم پیدا شده بود که دلم نمیخواد روش اسم بذارم ولی شما بدونید بقیه بهش میگن عشق. هرچی برانداز میکردم میدیدم میتونم همین الان جونم رو تسلیم خالق هستی کنم ولی بلد نیستم به کسی که مد نظرم بود بگم که چه حسی بهش دارم. از خدا که پنهون نیست، از شما چه پنهون که تمام درک و برداشتم از اینکه دو نفر عاشق هم هستن این بود که این دو نفر حاضرن تا آخر عمرشون فقط با همدیگه بخوابن و نه هیچکس دیگه. (واقعا فرصت و حوصله ی این بحث نیست که هزارتا باگ و مثال نقض داره این دیدگاه و همه اینارو خودم میدونم و این طرز فکر اون دورانم بوده و الان این تمایل از شرط کافی به شرط لازم تغییر جایگاه داده توی افکار من.) و خب من دچار این حس شده بودم که ایول بالاخره یکی پیدا شد که دلم میخواد باهاش بخوابم و این اتفاق تا آخر عمر تداوم داشته باشه. و صد البته هزار نیاز دیگه که انقدر خفنتر بودن که این اولیه رو کامل بردن به حاشیه. الکی داریم دور میشیم باز از چیزی که تو ذهنم بود، ولش کن.

اینجوری شد که دلم میخواست به کسی ابراز علاقه کنم و خب اصلا بلد نبودم اینکار چجوری میتونه باشه و از طرفی پیش خودم میگفتم اگه اون جوابش منفی باشه چقدر ناجور کنف میشم و همین دوستی نصفه نیمه هم به فنا میره. رفتم سراغ چای نبات خودم، به سرم زد بهش دیدن فیلم «خاص» خودم رو پیشنهاد کنم و ته فیلم، ببینم احساسش چجوریاس و اگه توسط فیلم گرم شده بود و به قولی عرق کرده بود، جونمو تسلیم خالق هستی نکنم و بهش بگم که … . همین الانم که از اون روزا سالهاست میگذره یجوری میشم بهش فکر میکنم( خرس گنده خودتو جمع کن). فیلم رو چند روز جلوتر بهش گفته بودم که دست و پا کنه که خب چون دیدم داره کاهلی به خرج میده، خودم ریختم رو فلش و براش بردم و حضورا ازش قول امشب رو گرفتم که بشینیم از راه دور باهم ببینیم. یعنی اون لم بده رو تخت خودش و منم تخت خودم و همزمان شروع کنیم به دیدن فیلم. کاری که بعده ها بارها انجامش دادیم.(که قاعدتا یعنی اون شب موفق بودم)

فیلم تموم شد و من یادم نمیاد چقدر مکث کردم و چه چیزایی قبلش مطرح کردم یا اصلا چیزی مطرح کردم یا نه، فقط یادمه با چه جون کندنی بهش گفتم که … بعله. اونم با یه مکث خیلی جوندار و کشنده ای … بعله. اوووووف. مطمینم ناسا سر هوا کردن دیسکاوری انقدر استرس نکشید که من اون شب تجربه کردم. و خب بعدا فهمیدا کاملا جز اون تیکه آخرش یه نفره تجربه کرده بودمش و عزیزتر از جان اون شب وسط فیلم چند مرتبه ای خوابشون برده بود. (قرار بود این قضیه رو فقط من و خودش بدونیم و تازه منم بعد چند سال فهمیدم که توی اون وضعیتی که من لبی برای جویدن برام نمونده بود، بهترین اتفاق زندگیم در خواب آرام بوده. البته که اینجارو هم کسی جز خودم نمیخونه و خیلی هم قضیه حالت عمومی پیدا نکرده.)

فیلم خاص دیگه خیلی «خاص» شده بود. خیلی خیلی خیلی خاص. دیالوگاش، شوخیاش، صحنه هاش و خیلی چیزای دیگه ی قابل استخراجش رابطه مون رو پر کرده بود و حتی یه قراری گذاشتیم که هر سال توی اون تاریخ دوباره بشینیم و با هم ببینیمش. چیزی که تا به حال ترک نشده.

ولی شاید من هر استفاده ای از این فیلم کردم الا چیزی که واقعا هست. من هرجوری دیدمش الا چیزی که خود فیلم میگه. من با ته پیچ گوشتی گردو شکستم، کاری به سرش نداشتم که میشه باهاش پیچی رو اونقدر چرخوند که باز بشه. البته مثال خوبی نزدم. میشد بهتر توصیفش کرد که فعلا ذهن مثال پرورم توی این یه مورد در حال حاضر عاجز مونده. راستش اون فیلم در مورد ابراز علاقه دو نفر به همدیگه نبود. فیلم داره زمانی رو نشون میده که طرفین رابطه از هم زده شدن و دارن تلاش میکنن از هم جدا بشن و یکم بعدترش که یکی از طرفین میبینه این اتفاقی نیست که دلش بخواد رخ بده و داره تلاش میکنه رابطه ای که خراب شده رو نجات بده و تمام بخش های خراب شده ش رو دوباره از نو بسازه. فیلم روایت همچین داستانیه و برای همین گفتم مثال خوبی براش مطرح نکردم. من اون شب اول به جای اینکه بزنم در کون بچه ی تازه متولد شده که گریه ش بگیره و شروع کنه به نفس کشیدن، براش لوله تنفسی وصل کردم. آهان این شد یه مثال ارضا کننده. حالا میتونم چای یخ کرده بدون نباتم رو بخورم و بیام سر بقیه ماجرا.

و حالا، حالایی که نیاز دارم پیچ باز بشه، حالایی که با یه سیلی نفس برنمیگرده. الان درست روزگار من روزگار فیلم خاص زندگیمه. حالاست که من میفهمم مرد خنداننده چرا توی فیلم نمیخنده، چرا داره تلاش میکنه، جون میکنه، التماس میکنه که وضع از اینی که هست بدتر نشه. بخش عمده ماجرای فیلم اینه که مرد داستان تلاش میکنه که فراموش نکنه و فراموش نشه و این درست وصف حال این روزای منه. یعنی بود. تا جایی که کاملا اخراج و جایگزین شدم. حالا نمیتونم تلاشی بکنم، نه کاری نه حرفی، شاید فقط و فقط حق دارم آرزو کنم. آرزو کنم و امید داشته باشم. آخه آدم به امید زنده س و اگر یه روزی آرزوم بخواد برآورده بشه فکر کنم باید زنده باشم. پس امیدوارم.

پ.ن. : میدونم هرگز عادت دیدنش رو ترک نکنم و بی صبرانه منتظر پاییزم که وقتش برسه، بشینم پاش و احتمالا جون بکنم … . شایدم بشینیم پاش و نیازی نباشه به جون کندن.

هزارتوی من

از خواب که پریدم دیدم مامان دور خودش یه پتو پیچیده و تو تاریکی اتاق نشسته روی صندلی و همینجوری داره نگاهم میکنه. یکم طول کشید تا هوشیار بشم و دستم بیاد این یه اتفاق متداول نیست.

سردم بود، کلا هوا خیلی سرد شده و منم موقع پریدن از خواب پتو از روم کنار رفته بود. مامان اومد بالا سرم و دستم رو گرفت توی دستاش گفت “مامان جان چقدر داغی”. ولی من خیلی سردم بود.

گفتم چیزی شده؟ گفت از وقتی برای نماز بیدار شدم اینجام، خواب بد میدیدی. اومدم بیدارت کنم که منو زدی عقب، گفتی بذار بقیه‌ش رو ببینم. وقتی تعریف میکرد تازه داشت یادم‌ میومد یه چیزایی ولی گفتم من یادم نیست و اونم گفت آره، بعدش دیدم خوابی هنوز.

باز داشتم خوابش رو میدیدم، توی خواب منو نمیشناخت و تلاش میکردم یادش بندازم من کی هستم. یا بهتره بگم کی بودم؛ خواب تکراری این روزا.

ولی فقط از این خوابها نمیبنم، یه وقتایی هم باهام خوبه، میشناسه منو و همه چیز مثل قبل میمونه و خیلی دوستم داره، توی خواب. از من بپرسی میگم اونا بدتره، جون کندنش برای بیداریه بعدشه. وقتی بیدار میشم و بعد چند ثانیه که روی تختم دنبالش میگردم و میبینم نیست. وقتی با واقعیت باید کنار بیام و نمیتونم. هرسری امید دارم که شاید این کابوسی که دارم بیداریمو توش سر میکنم میخواد تموم بشه، گوشیمو میذارم جلو چشم، صداش رو زیاد میکنم و چک میکنم آنتن و اینترنتش وصل باشن. حتما امروز میخواد باهام تماس بگیره. وای از اولین صدایی که ازش در میاد و خب قاعدتا اون نیست. یادم میوفته خیلی وقته که دیگه اون نیست و اسمش کلی پایین رفته.

میرم صداش رو‌ گوش میکنم. نه که حرف خاصی زده باشه، رندم یکی از چیزایی که برام فرستاده رو پلی میکنم “… من دارم میرسم سر کلاس، قول بده کلی دلت برام تنگ شه که بعد کلاس لوس لوسم کنی…” .

اونوقتا واحد دلتنگی مدت زمان یه کلاس رفتن بود. همین کافی بود تا بدونه دلم تنگ شده.

ولی الان انگار هزار سال گذشته. هیچ دلی نای این همه دلتنگی رو نداره، پاره پاره میشه. دلم پاره پاره شده از این فاصله، آخه کدوم کلاس انقدر طول میکشه ؟

دلی نمونده برای دلتنگی. ولی هنوز تمام وجودم تنگه. انگار فقط دلم نبود که میخواست اون رو پیش خودش داشته باشه و همه وجودمه که داره مثل دلم پاره پاره میشه.

بهش قول دادم قوی باشم، همه تلاشم رو بکنم برای خوب بودن و خوب زندگی کردن. حتما نمیدونست چی ازم میخواد و فقط به اتکای اینکه قدرت “نه” گفتن بهش رو ندارم این رو ازم خواست و منی که باید پای قولم وایسم. نمیدونه چیزی که ازم خواست یعنی پیر شو.

مگه پیر شدن چیزی جز اینه که توی زندگی جاهایی هست که میکشیم ولی دم نمیزنیم ؟ خب حال و روز منم همینه. بیدار میشم و کابوسم شروع میشه تا وقتی برمیگردم به تختم. فقط اینبار دیگه میدونم هیچی نباید بگم، هیچکاری نباید بکنم که مایه عذاب بقیه نشم. بقیه نه، اون. من چیکار به بقیه دارم. من فقط اون برام مهمه. قبلا فکر میکردم خودم مهمترین باشم و اگه خوشی اون رو میخوام بابت دلخوشی خودمه. دیدم نه، وقتی این دوتا در تضاد هم قرار میگیرن، میدونم خیلی سخت و به تلخی، ولی انتخابم اونه و نه خودم.

چی شد که منافعمون در تضاد هم شد ؟…

پ.ن. : این یه تکه از هر روز منه

بین خواب و بیدار

چند بار ماجرای شبِ سه‌شنبه رو نوشتم، با ادبیات و نگاه مختلف و هربار دیدم هرگز حتی نیمی از چیزی که بهم گذشت رو نتونستم مطرح کنم.

یه شبایی هستن توی زندگی هیچوقت شاید نباید ازشون حرفی بزنی، اونقدری هستن که قابل بیان نباشن و ناقص روایت کردنشون بی انصافیه. شبایی که به قول چارلز دیکنز هم بهترین دوران ها بودم و هم بدترین. نمینویسمشون. نمیگمشون. شاید بهتره یه خاطراتی فقط تو سر خود آدم بمونه، کسی نه امکان درکشون رو داره و نه محرمی هست. ماجرای دوشنبه شب هم از اون دسته خاطراته، مثل شبی که توی مهرماه ۴سال تجربه کردم.

با تشکر از هوای تهران و حومه

یه دو روزی هست که داره بی وقفه بارون میاد و دلمون رو خوش کرده که شاید تابستون بابت کم آبی به جون هم نیوفتیم -الکی جو میدم، ما خیلی متمدن تریم. خلاصه که این بارون توی این دورانی که همش میگن آب هست ولی کم هست، دل هر بنده خدایی رو شاد میکنه الی اون طفلک هایی که سر پناه ندارن و من. من سر پناه دارم-البته نه خیلی و جلوتر بازش میکنم- ولی دل و دماغ، نه. حالا چرا بابت بارون اینجوری شدم؟ چون بارون همونقدر وقتی حالم خوبه میاد دست به دست حالم میده و بهترش میکنه، وقتی خوب نیستم میاد زیر پایی هم میگیره براش. اینجوریاس که بدجوری پنچر تشریف دارم.

اینکه گفتم خیلی سر پناه ندارم هم قضیه داره که الان میگم. صبح وقتی تازه آلارم گوشی رو قطع کرده بودم و داشتم خودمو قانع میکردم از تخت جدا بشم دیدم یکی داره در خونمون رو میزنه، اولش گفتم لابد برادرم از سربازی اومده و تو دلم گفتم برادر(بزرگترت) برات بمیره، زیر این بارون، آفتاب نزده، از پادگان انداختنت بیرون و گفتن برو خونه … داداشم نبود. دکتر بود، همسایه بالاییمون و وقتی در رو باز کردم لازم نبود توضیح بده ولی خب داد. گفت عمو جان ایزوگام پشت بوم خراب شده و داره آب پس میده. اومدم بزنم تو سرم که بگم شت باز داستان آب (آب و داستانهاش دهنی از ما سرویس کرده توی این ساختمون که فقط نوح مارو درک میکنه. شاید وقت دیگه بگم چرا فقط نوح) که یادم افتاد خب میتونم بهانه کنم و نرم سر کار. که نرفتم سر کار و جای رسیدگی به منبع چیکه کردن، رفتم یه سطل گذاشتم زیرش، یه دو ساعتی رو برای خودم خریدم و رفتم زیر پتو.

صدای کلید انداختن توی در اومد و فهمیدم بابام از شیفت نگهداری پدر جون برگشته و خب اگه میدید وسط ساختمون آبنما درست شده و من پشت به در اتاق زیر پتو مچاله شدم، خیلی اتفاق جالبی رخ نمیداد. همین شد فشنگی از جام پریدم و دویدم سمت انباری و یه تی برداشتم که مثلا در مسیر حرکت به سمت بهبود شرایطم که بابا داخل شد و هیچی نگفت. بخیر گذشت، میتونست کلی سرم غر بزنه که پس اینجا چیکاره ای.

چشمتون روز بد نبینه، راه آب پشت بوم بسته شده بود و تا بالای ساق پا توی آب بودیم که خب دمش گرم چقدر بارون اومد این چند روز. مسیر آب که باز شد و خیالمون راحت شد از اینکه چیکه سقف راهرو تموم میشه، جمع کردیم اومدیم پایین که پدرم تازه یادش افتاد من سر کار نرفتم. گرفتگی آب رو بهونه کردم و دیگه چیزی نگفت، که به غایت واکنش عجیبی بود از جانب پدر.

تو خونه بودیم که اومد پیشم. یکم از وضع اقتصادی و جنگ سوریه و بازی پرسپولیس گفت و وقتی دید تو در و دیوار سیر میکنم پرسید که چی شده؟ از اول واسه همین اومده بود ولی خب حقیقتا پدر من اصلا بلد نیست از این حرفا بزنه که حالت چطوره و چه کارا میکنی و اینا ؛ همیشه جای پرداختن به این چیزا سعی کرده به کل ایگنور کنه هرچی هست و بسپره به زمان. ولی ایندفعه با قاطعیت اولین بار بود که اومد و حال پسرش که چند ماهی هست وارد 26مین سال زندگیش شده رو پرسید.

سر صحبت دیگه باز شده بود. هرچند منم خجالت میکشیدم با بابا در مورد این چیزا صحبت کنم ولی دیدم اگه الان نگم، شاید بره واسه 25 سال دیگه و خب الان وقتشه. بابا خوشبین بین بود که داغونیه این چند وقته بابت ماجراهای محل کار باشه. البته حقیقتا شاید خوشبین درست توضیح نده قضیه رو، بابا بیشتر از این چیزا به دل و ذهنش خطور نمیکنه. و خب وقتی یکم براش قضیه رو باز کردم، با توجه به اینکه جز پشت لبش و یکم روی کله ش مویی به تنش نیست، هیچ مویی نریخت که اگه بود، حتما میریخت. فکر کنم خودشم باورش نمیشد همچین سوالی پرسیده و همچین جوابی گرفته. حقیقتا با اینکه بغض داشت خفه م میکرد و حتی برای چند دقیقه پا شدم رفتم اتاق خودم و بابا بعد یه وقفه با چایی اومد سراغم برای ادامه صحبت، دلم برای اونم میسوخت. بلد نبود چیکار کنه. بلد نبود چی بگه. تلاش میکرد نشون بده قضیه مهمی براش مطرح کردم ولی فکر نکنم تا حالا جناب دکتر قضیه ای رو توی زندگی مهم جلو داده باشن جز درس و کار و صد البته درس (بابام رو دیده باشید بهم حق میدین که چرا روی درس تاکید کردم).

خلاصه که پدر متوجه شدن ته تغاری دچار پدیده ای شده که نه کار از خودش بر میاد و نه کمکی از سمت کسی میتونه مثمر ثمر واقع بشه. فقط ابراز امیدواری کردن که اتفاقی که «باید» برام بیوفته.

پ.ن. اون بالا گفتم بارون و زیر پا گرفتنش توی این وضعیت و از این حرفا. من یه روز بارونی بود که فهمیدم عاشقش شدم. یعنی اولین بارون بعد آشناییمون بود که اتفاقا پیشش نبودم و برای اولین بار این صدا اومد توی سرم که پسر کاش الان پیشش بودی.

ورژن بزرگونه‌ی دنیا

یه روزایی که پسر برادرم خونه ماست، یهو وسط بازی یادش میوفته پدر مادرش نیستن. همینطوری که از روی مبل میپره پایین و ادعا میکنه که یه گرگ قوی و بی رحمه که میخواد بیاد من که یه گوسفند تپلی هستم رو بخوره، بی مقدمه میگه «مامان کو». به روی خودم نمیارم و شروع میکنم گریه و زاری که منو نخور. شاید چند باری تکرار کنه با ادبیاتی مختلف و هر بار من یه جواب پرت بدم و ادامه بازی رو از سر بگیرم تا یادش بره. که یادش هم میره و دوباره شروع میکنه به چنگ و دندون نشون دادن. و بعدش چشماش رو درشت میکنه و میپرسه دادا من چقدر ترسناکم ؟

این ماجرا برای منم هست.

یه وقتایی -بخونید همیشه- لا به لای هر کاری که مشغولشم یادم میوفته که نیست. بی مقدمه اسمش میاد به زبونم و پرت میشم به رویای بودنش. کسی نیست یادم بندازه کجا بودم و مشغول چه کاری، خودم باید به خودم تشر بزنم. گاهی بی رحم میشم وخیلی تند و صریح به خودم میگم «نیست»، ازش میرنجم، از خودمم. دوباره سعی میکنم به کاری که میکردم دل بدم تا حواسم از نبودنش پرت بشه. یه وقتایی دلم میسوزه برای خودم، میگم هست ولی دستش بند شده به کاری، هست ولی آروم خوابیده، هست ولی … ،هزار جور «هست ولی» برای خودم ردیف میکنم تا نرجم ازش، از خودمم همینطور. و فقط بعدش این سوال ذهنم رو مشغول میکنه، من انقدر ترسناکم ؟

برادرانه

مامان اینا برای هفته پایانی تعطیلات نوروز رفته بودن سفر و منو برادرم مونده بودیم خونه. حوصله سفر با فک و فامیل رو نداشتیم از اونور یه فرصتی بود با دوستامون پخش بشیم کف خونه و بدون هزینه سفر تو خونه خودمون چند روزی گِرد هم باشیم.

روز آخر بود و ن. -عزیز دل برادرم- این زحمت رو تقبل کرد که بیاد کمکمون برای تمیز کردن خونه. قرار شد تا قبل ناهار سابیدنمون تموم شه که بعدش لش کنیم. حجم کار اونقدر زیاد بود که ساعت4 تونسیتم ناهار بزنیم و بعدش غش کنیم. برادرم به غش خالی کفایت نکرد و رفت آلبوم عکس بچگیامون رو آورد و نشستیم به نگاه کردن. همونطور که پیش بینی میشد کرد، تمام مدت داشت ریسه میرفت. حقم داشت، یه عکس مثل آدمیزاد نداشتیم. البته چه عالی!! بدم میاد بچه رو میخ میکنن به زمین که ازش عکس بگیرن. خدارو شکر مامان از این اخلاقا نداشت و میذاشت هرجوری میخوایم موقع عکس گرفتن شکلک در بیاریم و ملق بزنیم. بگذریم که حجم عمده عکسارو هم اصلا خبر نداشتیم داره میگیره و مثل سوژه‌های حیات وحش ازمون در حال کند و کاو تو دل طبیعت عکس میگرفت.

داشتیم عکس میدیدیم که رسیدیم به این عکس

منو برادرم با دوستای مامان و بچه هاشون رفته بودیم سفر و بعد آبتنی مارو ردیف کرده بودن تا یه عکسی بگیرن ازمون. میلاد با شرت تابالوگا که الان سالهاست افریقا زندگی میکنه ، محمد که هر سری مامانم کلی بهمون تذکر میداد بابت رنگ موهاش اذیتش نکنیم و داداشم که تنها وجه تشابهش با این عکس در حال حاضر اینه که هنوز هرجا فرصتش باشه با شرت میگرده و علاقه‌ای به لباس نداره. فکر کنم اون عقبی هم باید ارغوان باشه، دختر خاله شرت تابالوگایی. و من که بین این بچه مچه‌ها با فاصله بچه تر بودم و به شدت خجالتی و بدون لباس تن به عکاسی ندادم.

این عکس برای من و برادرم خاصترین عکس آلبوم بود. قدیمی ترین سند دوستی بیست و چند سالمون با میلاد و اینکه چه من یه وجب پایینتر و چه یه وجب بالاتر، ما همیشه چِفت هم بودیم.

اینکه برای راضی کردن من برای رفتن به جایی میگفتن برادرم هم‌ میاد و همین حرف رو در مورد من به اون میزدن تا بیاد.

اتفاقی که اگه چند سالِ سینوسی دوران بلوغ رو ندید بگیریم همیشه به قدرت برجا بوده و همچنانم ادامه داره.

پ.ن. : اینکه چرا بعد چند روز در مورد این عکس نوشتم بابت اینه که بهم خبر دادن برادرم که الان توی دوره آموزشیه سربازی داره پا میکوبه، بقیه سربازیشو افتاده تهران و این براش بهترین اتفاق ممکن تو چند سال اخیر محسوب میشه و با اینکه من جلوی بقیه هی دست میندازمش و میگم کوفتش بشه، ولی کمتر از خودش خوشحال نیستم و این عکس برام یه گوشه‌ی خوشگل از این سالها برادریمونه.

از شما تا تو

چند وقت پیشا به جبر توافق جمع پاتوقمون به یه کافه ای تغییر مکان داده بود که اصلا با صاحبینش حال نمیکردم. عزا میگرفتم وقتی قبل بقیه میرسیدم و مجبور بودم با پسر و دختر کافه چی الکی معاشرت کنم تا وقت بگذره.

این قضیه رو تا اینجا داشته باشید تا اینکه چند روز پیش همون اکیپ دور هم جمع شده بودیم و شب همگی موندن خونمون و من وقتی داشتم روی کاناپه چشم روی هم میذاشتم خیالم راحت بود که همین دو نفر کسایی هستن که توی اتاق من میخوابن و نه کسی دیگه.

یه عالمه مثال توی ذهنم دارم از این آدمایی که یه روز از دیدنشون اکراه داشتم و روز دیگه خوش بودم به بودنشون. حتی میشه بی اغراق گفت اکثریت دوستیهام از همین وضعیت شروع شده.

و خب اکثر این صمیمیت ها وقتی با از دیده برفتن مواجه شدن ، به از دل برفتن منتهی شدن و دیگه اون حب و علاقه سابق از بین رفت و هیچ دلی نه تنگ شد و نه هوس ملاقات و دیداری آدم رو قلقلک داد.

جز یه تعداد معدود. شاید قد انگشتهای یه دست. یه آدمایی با اینکه دیگه نیستن هنوز دلت میخواد جلوشون شلوارک بپوشی، غذات رو باهاشون شریک شی و از اینکه اسمت رو صدا کنن خوشحال شی. ولی خب دیگه نیستن و هرموقع یادشون میوفتی اولین چیزی که یادت میاد آخرین خاطره ایه که باهم دارین و به احتمال زیاد اصلا چیز دلچسبی نیست. یجوری که خوشی به اون مواردی که علت بی خبری و دوری مهاجرت کردن و جبر جغرافیاس.

لیمو شیرین وقتی خیلی وا میمونه

یه آرشیو خفن عکس و فیلم غم انگیز دارم، یه سریاشون که خیلی قوی و پدر مادر دارن. فقط تنها چیزی که از بقیه فیلمای غم انگیز متمایز کرده اینارو، اینه که توشون هیچ لحظه بدی نیست، غم نیست، دعوا نیست، … هیچی نیست. یه دختر پسرن میرن سوار تاب میشن، دنبال هم میکنن، میبوسن همو و اینجور چیزا .